تبلیغات
قرارگاه مجازی گروه وارثین
 
چند نفر را که درد مشترک دور هم جمعشان کرده باشد، هیچ‌وقت دست کم نگیر؛ تا آن روزی که قلب تک‌تکشان با آهنگ همان درد می‌تپد...
  :: مدیر وب سایت
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

صندوق صدقات
   
ماجرای پرس تی وی و مساله اختلاط
دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 09:03 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

چندی پیش در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی خبر تاسف‌باری از تعرض جنسی یکی از مدیران پرس تی وی به مجری سابق این شبکه منتشر شد. این مجری فایل صوتی‌ای منتشر کرد که در آن فردی که به عنوان یکی از مدیران پرس تی وی یاد شده از وی تقاضای رابطه نامشروع می‌کند که با مخالفت آن خانم مواجه می‌شود. هرچند که هنوز صحت و سقم این خبر به خوبی روشن نشده و پرونده فعلاً در حال پی‌گیری است، اما این حقیقت که بسیاری از زنان در محیط‌های کاری مختلط به شکل‌های مختلف مورد اذیت و آزار قرار می‌گیرند یک حقیقت غیر قابل انکار است. آزار جنسی انواع گوناگونی دارد، که از مزاحمت‌های زبانی و رفتاری، تا تعرض‌های فیزیکی و تجاوز جنسی را شامل می‌شود. آمار بسیاری در دنیا وجود دارد که شیوع این معضل را در محیط‌های کاری مختلط نشان می‌دهد، برای مثال یک مطالعه انجام شده در کشور انگلستان نشان می‌دهد که از هر سه زن شاغل، یک زن در محل کار مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد.

این حقایق تکان‌دهنده سوالی را در ذهن‌ها به وجود می‌آورد که چرا با وجود تعدد این گونه آزارها، و افزایش روزمره آن‌ها چاره‌ای برای برچیدن بستر این‌گونه تضییع حقوق زنان اندیشیده نمی‌شود؟ علی رغم این‌که بسیاری از زنان، مخصوصاً زنان خانواده‌دار و مذهبی، در محیط‌های کاری زنانه احساس راحتی بیش‌تری می‌کنند و کار در چنین فضاهایی را به کار در محیط‌های مختلط ترجیح می‌دهند، هم‌چنان شاهد هستیم که در اکثر محیط‌های کاری زنان مجبور به کار در کنار مردان هستند، مردانی که ممکن است دارای مقاصد شیطانی‌ای باشند که در این‌گونه محیط‌های مختلط، رسیدن به مقاصد خود را راحت‌تر خواهند یافت. پس چگونه است که هنوز در اکثر محیط‌های شغلی، چه در جهان و چه در جامعه اسلامی ایران، زنان و مردان در یک فضا کار می‌کنند در حالی که می‌توان با فراهم نمودن فضاهای کاری جدا برای زنان و مردان، متجاوزین را از قربانیان احتمالی خود جدا نگه داشت؟ به راستی چه کسی باید پاسخگو باشد زمانی که زنی علی‌رغم میلش، به اجبار در یک محیط مختلط قرار داده می‌شود و مورد آزار و اذیت قرار می گیرد؟ چرا برای برخی‌ها کار کردن زنان و مردان در دو اتاق جدا غیرقابل قبول است اما آزار روحی و جسمی هزاران زن مشکلی ندارد؟ اگر این حرف که «پیشگیری بهتر از درمان است» صرفا یک شعار توخالی نیست پس باید قبل از هر چیز امکان آزار و اذیت را از برخی افراد شیطان صفت گرفت. پس به راستی چرا گروه‌هایی هستند که تا هر گونه سخنی از جداسازی محل کاری زنان و مردان پیش میاید برآشفته و نگران می‌شوند و هر کاری از توانشان بربیاید انجام می‌دهند تا اختلاط اجباری را حفظ کنند؟ چرا در خطر قرار گرفتن اختلاط رگ غیرت آنها را بر متورم می‌کند اما آزار و اذیت نوامیس میهنشان غیرت آنها را قلقلک نمی‌دهد؟ زمانی که بحث تفکیک جنسیتی در شهرداری تهران پیش آمد روزنامه‌هایشان چندین هفته به صورت مداوم به این طرح حمله کردند در حالی که مدت‌ها بود آزار روحی و جسمی زنان شاغل را شکنجه می‌داد، اما حیف که این موضوع ارزش فرسوده شدن قلم آنها را نداشت تا این‌که کلیپ صوتی مجری پرس تی وی ظاهر شد و بعضی‌ها به خود آمدند. جالب آن است که این گروه‌های لیبرال و فمینیست همان‌هایی هستند که فریاد «حقوق زنان»شان گوش فلک را کر کرده، اما در کارزار عمل، چنان از بستر آزار جنسی زنان، مجاهدانه و متحجرانه دفاع می‌کنند که روی داعش هم سفید می‌شود. باید پرسید اگر این گروه‌ها جلوی جداسازی محل‌های کاری سازمان‌ها و ادارات کشور را نمی‌گرفتند آیا امروز شاهد پرونده این مجری پرس تی وی و هزاران زن مثل او می‌بودیم؟

اما ای کاش که مشکلات فضاهای کاری مختلط تنها به آزار و اذیت ختم می شد. حضور بلند انسان مدت در کنار جنس مخالف به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه وسوسه‌ها و کشش‌هایی را در ذهن انسان به وجود می‌آورد که ممکن است عواقبی به بار بیاورد که بازه آنها از عدم آرامش فکری، تا روابط نامشروع میان همکاران را شامل می‌شود، روابطی عموما به آسیب‌های روحی و اجتماعی منجر می شوند. اما اوج خطر این نوع روابط زمانی است که یک یا هر دو طرف رابطه خود متاهل باشند. در این شرایط آسیب های اجتماعی نه تنها دامن دو طرف درگیر رابطه، بلکه خانواده‌های آنها را نیز در بر می گیرد، و همسران و فرزندان بی گناه این افراد خاطی باید قربانی روابطی شوند که در این فضاها شکل می‌گیرد. مساله روابط نامشروع افراد متأهل در محیط‌های مختلط معضل کوچکی نیست که بتوان از آن صرف نظر کرد. آمار نشان می‌دهند که در جامعه آمریکا از هر چهار فرد متاهل یک نفر در محل كار به همسر خود خیانت می‌کند. از آن‌جایی که عموما این افراد در طول روز زمان بیش‌تری را با همکاران جنس مخالف خود می‌گذرانند تا که با همسرانشان، چنین آماری قابل درک است.

اما اگر بخواهیم صرفا از منظر بهره‌وری به مقوله اختلاط نگاه کنیم محیط‌های مختلط در وضعیت بدتری قرار دارند. تحقیقاتی که انجام شده نشان می‌دهد که محیط های مختلط بهره‌وری پایین‌تری نسبت به محیط‌های تفکیک شده دارند. این مسأله در محیط‌های آموزشی نیز صادق است به گونه‌ای که در آمریکا بهترین مدارس از نظر عملکرد آموزشی مدارس تک‌جنسیتی هستند. هم‌چنین در ایران یکی از دانشگاه‌ها که دست به جداسازی جنسیتی دانشگاه‌ها زد کاهش 50 درصدی تعداد دانشجویان مشروطی را تجربه کرد.

هرچند که این مقاله قصد ندارد نقش تربیت و کنترل فردی را در وقوع معضلات مربوط رابطه بین جنسین منکر شود، اما واقعیت جامعه نشان می‌دهد که شرایط محیطی در رفتارها و کنش‌های انسانی تاثیر بسزایی دارد، مخصوصا زمانی که مقوله‌ی شهوت جنسی به میان می‌آید. هم‌چنین این مساله وجود دارد که محیط‌های کاری مختلط آسیب‌پذیری زنان شاغل را به آزار و اذیت افزایش می‌دهد، بنابراین وظیفه مدیران و قانون‌گذاران این است که در حد امکان این آسیب‌پذیری را کاهش دهند. برخی گروه‌های فکری و سیاسی نیز باید آسیب‌های اجتماعی ناشی از اختلاط را بپذیرند و به جای دفاع متحجرانه و غیر منطقی از اختلاط و ارائه راه‌کارهای ایده‌آلیستی و غیر قابل دسترسی، در راستای تغییر ساختارها برای کاهش معضلات اجتماعی و تضییع حقوق افراد دست بردارند.




خانواده‌ای موفق، با هرم مازلو؟
چهارشنبه 5 اسفند 1394 ساعت 04:01 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

فرض کنید فردی پنج دفعه متوالی در کسب و کارش ورشکست شده باشد، آیا شما حاضرید برای گرفتن مشاوره در زمینه اقتصادی نزد این فرد بروید؟ بعید می‌دانم کسی به این سوال جواب مثبت بدهد اما ظاهرا دانشگاه ما در زمینه ازدواج دقیقا همین رویه را پیش گرفته است. کسانی که در یک سال اخیر درس دانش خانواده (که جایگزین تنظیم خانواده شده است) را گذرانده اند، با کتاب «درآمدی بر خانواده موفق» آشنایی دارند. مباحث مطرح شده در این کتاب عمدتا برگرفته شده از دیدگاه‌های روانشناسان غربی، به ویژه آبراهام مازلو است. اما سوالی که پس از خواندن این کتاب در ذهن من شکل گرفت این بود که اگر این دیدگاه‌ها واقعا کارساز و تقویت کننده بنیان خانواده هستند، پس چرا غرب، همان تمدنی که این علوم را به وجود آورده است، خود بدترین وضعیت را در زمینه خانواده‌ها دارد؟ و چرا متولیان درس دانش خانواده برای گرفتن راهنمایی درباره داشتن خانواده موفق به سراغ غرب رفته اند؟ آیا این کار همانند گرفتن مشاوره اقتصادی از آن فرد پنج بار ورشکسته نیست؟ آیا راه کاهش آمار طلاق 14 درصدی ایران این است که راه کسانی را پیش بگیریم که میزان طلاق آنها بالای 50% است؟

مباحث این  کتاب اکثرا حول هرم نیازهای مازلو شکل گرفته‌اند. از دیدگاه این کتاب راه رسیدن به خوشبختی (که از آن با نام خودشکوفایی یاد می‌کند) برطرف کردن لایه‌های مختلفی از امیال است. این کتاب به ما می‌گوید اگر فرد در زندگی سکس خوب، غذاهای خوشمزه، خانه زیبا و زندگی مرفه نداشته باشد به خوشبختی نمی‌رسد، و به خواننده می‌گوید که موفقیت ازدواج به این مسائل بستگی دارد. اما سوالی که برای یک موحد پیش می‌آید این است که مگر بسیاری از ائمه و پیامبران ما در محرومیت از نعمت‌های دنیوی زندگی نمی‌کردند؟ مگر بسیاری از بزرگان دینی ما برای رسیدن به کمال خود را عامدانه به مشقت نمی‌انداختند؟ پس آیا این بزرگان هیچکدام به سعادت نرسیدند؟ زندگی آیت‌ا... بهجت که نماد انسان کامل در دوران ماست، کدامیک از ملاک‌های هرم مازلو را داشت، و از آن طرف سوپراستار‌هایی مانند رابین ویلیامز و مارلین مونروئه که تمام ملاک‌های این هرم را داشتند چرا کارشان به خودکشی کشید؟

رویکردی که این کتاب به خانواده گرفته هم خود جالب توجه است. در این کتاب حتی یکبار از لفظ «فداکاری» استفاده نشده است! یعنی این کتاب انتظار دارد خانواده‌ها بدون فداکاری و بردباری میان اعضاء بتوانند به دوام و موفقیت برسند، حال آنکه فداکاری و گذشت از خواسته‌های خود، پیش نیاز اصلی برای دوام یک خانواده است؛ اما در دیدگاه مازلو که در این کتاب انعکاس داده شده، گذشت از خواسته‌ها نه تنها امر پسندیده ای نیست، بلکه مانعی است برای رسیدن به «خودشکوفایی»، چرا که هرم مازلو راه رسیدن به خوشبختی را «ارضای امیال» معرفی می‌کند، نه «عمل به خوبی‌ها»؛ برای مثال اگر روزی همسرتان در اثر بیماری توانایی تمکین نیازهای جنسی را از دست داد، باید او را رها کرده و به نزد فرد دیگری بروید و گرنه از دست یافتن به «خودشکوفایی» باز خواهید ماند. عواقب این دیدگاه را می‌توان به خوبی در روابط میان همسران در غرب دید؛ با مراجعه به هرکدام از سایت‌ها و فروم‌های روابط خانوادگی کشورهای غربی با بسیاری از افراد مواجه خواهید شد که به محض یافتن کمبودی در همسر خود، به دنبال جبران این کمبود با فرد دیگری رفته و به همسر خود خیانت کرده‌اند، و بهانه شان هم این است که «باید نیازهایشان را تامین کنند».

زمانی که برای اولین بار درس دانش خانواده به جای تنظیم خانواده ارائه شد، این امید می‌رفت که در شرایطی که طلاق روز به روز در حال گسترش در کشور ماست، آموزش‌هایی داده شود که دوام خانواده‌ها را بیشتر کند، اما با رویکردی که درس دانش خانواده در دانشگاه ما پیش گرفته است، تنها می‌توان انتظار داشت که مشکلات خانواده‌های غربی به جامعه ما نیز سرایت کنند.




:: مرتبط با: جامعه ,
:: برچسب‌ها: هرم مازلو , طلاق , دانش خانواده ,
در باب چادر سیاه
چهارشنبه 5 اسفند 1394 ساعت 03:56 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

عکس زیر را ببینید


این عکس از کشور عربی مراکش است. همانطور که می بینید در این عکس، کاملا بر عکس ایران لباس مرد ها همه یکرنگ و لباس خانم ها از رنگ های گوناگون است، و البته لباس این خانم ها مصادیق پوشیدگی را حفظ می کند. ایران از معدود جوامع اسلامی است که در آن حجاب زنان یکرنگ سیاه است. از اینجا می خواهم وارد مبحث جنجالی چادر سیاه بشوم، هرچند صرف ورود به این مبحث ممکن است باعث تکفیر شدن توسط بعضی ها شود (اتفاقی که برای ویژه نامه خاتون افتاد). اگر کمی با روحیات خانم ها آشنا باشید خواهید دانست که این نیمه از جمعیت بشر تمایل بسیاری به زیبا بودن و زیبا شناخته شدن دارند. اسلام با زیبا بودن اما مشکلی ندارد (حداقل تا جایی که من اطلاع دارم) بلکه با جذاب بودن مشکل دارد. از طرفی چادر سیاه پوششی است (که اگر درست پوشیده شود) جلوی جذاب بودن را می گیرد (الیته نظرات دیگری هم در این باره وجود دارند که در ادامه به یکی از آنها اشاره می کنم) اما، از آنجایی که طرح و رنگ خاصی ندارد و کلا سیاه است، اممم.... چه طور بگویم....، زیبایی خاصی ندارد. (حالا یک لحظه خنجراتونو غلاف کنید بذارید بقیه اش رو هم بگم). حالا برخی خانم ها هستند که آنقدر ایمانشان قوی و قدرت کنترل نفسشان زیاد است که برای اینکه احتمال هرگونه توجه نامحرم را از بین ببرند حاضرند این حس زیبا شناخته شدن را سرکوب کنند که البته دمشان بسیار گرم است. اما بسیاری از خانم ها آنقدر از نظر معنوی قدرتمند نیستند و علی رغم اینکه هم خدا را قبول دارند و هم حجاب را، نمی توانند این حس زیبا دیده شدن را در خود سرکوب کنند. (البته برخی این تضاد را با چادر همراه آرایش حل می کنند که چه بسا بدتر است).

حال برنامه ما برای این گروه از بانوان چیست؟ در جامعه دو جبهه در زمینه پوششی وجود دارد: متدینین و سکولار های بدون حیا. جبهه متدینین برای بانوان تنها پوشش چادر را حمایت و «ساپورت» می کند و اگر خانمی به هر دلیلی چادر را انتخاب نکرد، متدینین برای او برنامه ای ندارند. در نتیجه این فرد به ناچار در جبهه سکولاران قرار خواهد گرفت و آنها مد لباس پوشیدن او را تعیین خواهند کرد.

حال می خواهم نظر دیگر درباره چادر را بیان کنم: برخی معتقدند سیاه بودن چادر باعث خواهد شد کسی که زن چادری را می بیند دیده اش به صورت زن جلب شود، و اینکه چادر صورت زن را بولد می کند. اما در لباس هایی که طرح دارند و البته تن نما و چسبان هم نیستند توجه به لباس جلب می شود و از صورت گرفته می شود. البته این تنها یک نظر موجود است و خود من لزوما با آن موافق نیستم.

چندی پیش برنامه ای در دانشگاه برگزار شد با محوریت پوشش های محلی. هر چند نظر بعضی از بچه های بسیج نسبت به آن (در زمینه پوشش خانم ها) منفی بود. اما نکته ای که داشت این بود که بعضی از دخترهای به اصطلاح بدحجاب به خاطر این برنامه هم که شده لباس های گشاد تر و غیر تن نماتری پوشیده بودند (هرچند که حتی برای این برنامه هم حاضر نشدند موهای خود بپوشانند، انگار که اگر یک روز پسرا موهاشونو نبینند خط قرآن کج می شود). انتقاد بعضی از بچه ها از این جهت که در جامعه تهران پوشیدن این لباس ها ممکن است باعث جلب توجه شود وارد است، اما در کل به نظر من آن گونه لباس ها آلترناتیو (همون جایگزین خودمون) خوبی برای مانتوهای دو سانتیمتری و ساپورت های رایج در جامعه ما هستند.




:: مرتبط با: جامعه ,
:: برچسب‌ها: چادر , حجاب , بدحجابی , ساپورت ,
دانشگاه، مهد علم؟
چهارشنبه 5 اسفند 1394 ساعت 03:46 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

به یاد دارم روزی در دوران نوجوانی‌ام را که در یک مهمانی همسایه‌ها به دور هم جمع شده بودند و بزرگتر‌ها در مورد مساله‌ای بحث می‌کردند: اینکه اخیرا خوابگاه دانشجویی‌ای در محله ما احداث شده بود و اکنون همه از این موضوع ناراحت بودند که این خوابگاه دانشجویی باعث خراب شدن جو محله شده و مشکلات اخلاقی بسیاری ایجاد کرده است. آن موقع مفهوم این حرف را درک نمی‌کردم، اما بعد از سالها که خودم هم دانشجو شدم متوجه شدم که چه مفهوم عمیقی داشته و نشان دهنده چه فاجعه بزرگی برای جایی است که خود را محیط علمی کشور می‌نامد. خاطره‌ای دیگر تعریف می‌کنم از شبی که برق محله زنجان رفته بود. آن شب اگر کسی که با آن محله آشنا نبود از جلو خوابگاه زنجان عبور می‌کرد، با شنیدن صدای انواع و اقسام حیوانات این فکر را می‌کرد که از جلو باغ وحشی عبور می کند. اما آنجا باغ وحش نبود، بلکه خوابگاه دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف، دانشگاه اول مهندسی ایران، بود. و کسانی که مثلا پیشروان علم اندوزی هستند، عالمان این کشور، تنها با قطعی چند دقیقه‌ای برق صدای الاغ، سگ، گاو و دیگر حیوانات سر می‌دادند و تنها صدایی که شبیه انسان بود صدای دانشجویی بود که در آن تاریکی از بالکن اتاقش به افرادی که در حیاط بودند برای سرگرمی فحش ناموسی می‌داد.

ظاهرا معنای کلمه دانشجو طالب علم است، پس دانشجویان باید از علم بیشتری نسبت به عموم جامعه برخوردار باشند و احداث یک خوابگاه دانشجویی باید به معنی احداث محل سکونتی برای عالمان باشد، و وجود آن در یک محله باید برای آنجا یک امتیاز و مایه مباهات و خوشحالی مردم آنجا شود. پس چگونه است که هر جای این کشور که خوابگاه یک دانشجویی ساخته می‌شود مردم آن منطقه شاکی و ناراحت و از سرنوشت فضای اخلاقی محل زندگی خود نگران می شوند؟ اگر اینها طالبان علم هستند و قرار است که محیط کشور را سامان ببخشند، پس قبل از هر چیز باعث ارتقا محل سکونت خود خواهند شد، اما آیا واقعا اینگونه است؟ بروید از ساکنان محله های طرشت و زنجان بپرسید که آیا وجود خوابگاه ها در محله‌هایشان باعث بهتر شدن زندگی آنها شده یا مایه مزاحمت و ترس. پس آیا این یک تضاد نیست که مردم به کسانی که عنوان طالبان علم دارند، با دیده ترس نگاه می‌کنند تا که امید؟ ما خودمان همه دانشجو هستیم، پس نگاهی به خودمان و دوستانمان بیندازیم. سالی که وارد این دانشگاه شدیم را به یاد بیاوریم، چند نفر از دوستانمان آن موقع سیگاری، الکلی، معتاد، افسرده و یا دنبال شهوت‌رانی، علافی و ولنگاری بودند؟ و امروز آن افراد چه وضعیتی دارند؟ سپری کردن سالها در دانشگاه چه تاثیری بر روی آنها گذاشته  و در کل آیا ارتقا یافته‌اند، یا بیشتر در چاه گمراهی فرو رفتنه‌اند؟ مگر نمی‌گویند که دانشگاه محل کسب علم است؟ و مگر نمی گویند که عالمان به خدا نزدیکترند؟ آیا واقعا این کسانی که در دانشگاه می‌بینیم به خدا نزدیکتر هستند؟ عالمان کسانی هستند که جامعه باید پیرو آنها باشد و به آنها به دیده الگو نگاه کند، اما آیا واقعا این جماعت کسانی هستند که لیاقت قرار گرفتن در جایگاه پیشوایان جامعه را دارند؟ جماعتی که برای بخش عظیمی از آن زندگی در سیگار دود کردن، عیاشی با جنس مخالف و خوشگذرانی خلاصه می شود، هدفی جز پول و لذت دنبال نمی‌کنند و اخلاق به کل برای آنها بی معنا است.

اگر دانشگاه محل کسب علم است، علم باید انسان را هر روز سالم تر، پاک تر و داناتر کند، اما اینکه می بینیم هر سال تعداد بیشتری از جوانان پاک این ملت در این به اصطلاح دانشگاه به دام سیگار، الکل، موارد مخدر، هوسرانی با جنس مخالف و دیگر فواحش می‌افتند نشان می‌دهد که آنچه در این دانشگاه به دانشجویان داده می شود علم نیست.




:: برچسب‌ها: دانشگاه , علم مدرن , زندگی دانشجویی ,
آیا دوستی صرف میان دختر و پسر ممکن است؟
جمعه 21 فروردین 1394 ساعت 11:47 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

مسیحیت علیرغم تمام کاستی هایی که دارد، یک دین الهی است، و انسان را به ارزش‌هایی فرا می خواند که درون مایه آنها همان هنجار‌ها و موازین الهی بیان شده در اسلام است. هرچند پس از دوران رنسانس این دین تا حد زیادی به یک تصویر محو از معنویت فردی تقلیل داده شد و تمام ابعاد اجتماعی آن حذف شدند، با این وجود هنوز کسانی پیدا می شوند که بخواهند از دل مفاهیم الهی راهکار هایی برای معضلات انسان مدرن پیدا کنند.

کریستین کاردوسو یک مبلغ مسیحی ساکن آمریکا است که پس از سالها زندگی در جامعه‌ای کاملا مختلط، اکنون از مضرات اختلاط و روابط دوستانه با جنس مخالف می گوید:

لابد آن روابط دوستی در سریال هایی مثل friends” یا Gossip Girl” را دیده اید. گروهی از دوستان که همیشه و در همه شرایط با هم هستند. مفهوم جالبی به نظر می رسد مگر نه؟ اما این نوع گروه ها تنها یک مشکل اساسی دارند. اگر دقت کرده باشید می بینید که در آنها همه دختر ها و پسر ها در نهایت با هم رابطه برقرار می کنند.

زمانی که دوستانی از جنس مخالف داشته باشید این اتفاق طبیعی است. روابط دوستانه بسیار صمیمی هستند، دوستان همیشه به فکر هم هستند و اگر این توجه بیش از حد زیاد شود، بدون آنکه متوجه شوید، این احساسات دوستانه به کشش عاطفی یا جنسی تبدیل می شود. و زمانی که کشش وجود داشته باشد، فرد دو کار می تواند بکند: یا اجازه دهد که این احساسات در او رشد پیدا کند و نهایتا بر او غالب شود، یا اینکه خود را با آن دوست قطع کند. اما معمولا افراد اجازه می دهند که این کشش و جاذبه ادامه داشته باشد، و فکر می کنند که کسی متوجه نخواهد شد و اینکه می توانند این کشش را کنترل کنند، بدون اینکه اتفاق بدی بیافتد. اما در اینجا مشکلی وجود دارد.

هر چقدر ذهن شما بیشتر درگیر مساله ای باشد، چه این مساله خوب باشد یا بد، بیشتر احتمال انجام آن مساله توسط شما وجود خواهد داشت. فکر می کنید کسی که به همسر خود خیانت کرده، صرفا در زمان خیانت مرتکب لغزش شده است؟ البته که نه! این فرد مطمئنا این عمل را مدت در ذهن خود می پرورانده، و در روز خیانت دیگر نمی توانست جلو خودش را بگیرد، چرا که ذهن او مدت زیادی را در فضای خیانت گذرانده بود.

دخترها! شما باید در برخورد با دوستان از جنس مخالف خوددار تر برخورد کنید، به آنها اجازه هر کاری را ندهید، در فیسبوک با آنها ارتباط برقرار نکنید و به آنها پیام نفرستید. اگر پسری دائما با شما تماس می گیرد، علتش این است که شما آزادی این کار را به او داده اید. با آتش بازی نکنید. بهتر است که انسان از خطر پیش گیری کند تا اینکه اجازه دهد خطر به روز به روز به او نزدیکتر شود.

 




:: مرتبط با: جامعه ,
:: برچسب‌ها: اختلاط ,
تاملی بر یک بند
پنجشنبه 20 فروردین 1394 ساعت 10:18 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

کسانی که یا خود ازدواج کرده اند یا به نحوی با مسائل حقوقی ازدواج آشنا هستند شاید بدانند که چند سالی است که بندی در شرایط ازدواج اضافه شده است که می گوید " اگر زوجی پس از مدتی زندگی مشترک به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند و خواستند که طلاق بگیرند، مرد باید نیمی آز دارایی‌های خود را به زن واگذار کند". این بند آز کشور‌های غربی به کشور ما وارد شده است و اکنون در آن کشور‌ها از قوانین ازدواج و طلاق است اما در کشور ما هنوز اختیاری است. گروه‌های عمدتا فیمینیستی حامی این قانون می گویند که " آز آنجا که زن در کنار مرد در خانه تلاش می کند و تلاش او در خانه به اندازه فعالیت شوهر در بیرون خانه ارزش دارد و بدون مرد بدون حمایت همسرش در خانه نمی توانست در شغلش موفق بشود، پس زن به اندازه مرد مستحق دارایی‌های شوهرش است و نیمی آز این دارایی‌ها باید به زن برسد". آیا این قانون واقعا منصفانه است و عدالت را در مورد زن و مرد رعایت می کند؟ با ارائه دو مثال این مساله را بررسی می‌کنیم:
حالت اول- مردی با زنی ازدواج می گند اما پس آز ازدواج زن هیچ گونه مسئولیتی را بر عهده نمی گیرد و هیچ فعالیتی برای خانواده انجام نمی دهد، و این مرد است که باید به تنهایی تمام مسئولیت‌های خانواده چه در بیرون و چه در داخل خانه را بر عهده بگیرد. در نهایت کار این زوج به طلاق منجر می شود. حال بر چه اساسی مرد باید نیمی آز دارایی‌های خود را به این زن بدهد؟ این زن چه کرده که باید مستحق اموال این مرد باشد؟
حالت دوم- زن و مردی ازدواج می کنند، اما مرد به جای اینکه به دنبال کسب مایحتاج خوانده اش باشد، اوقاتش را به بیکاری و خوشگذرانی می گذراند و نه در داخل خانه و نه آز لحاظ اقتصادی کمکی به خانواده اش نمی کند. آز طرف دیگر همسر او هم باید داخل مسئولیت داخل خانه و فرزندان را به گردن بگیرد، و هم باید درآمد خانه را تامین کند. زمانی که این زوج طلاق می گیرند، مرد آز آنجایی که دارایی خاصی ندارد موظف به پرداخت هزینه ای به زن نخواهد بود. حال این زن که این همه برای خانواده اش تلاش کرده آیا مستحق دسترنج نخواهد بود؟ آیا این همه کوشش او باید بدون مزد باقی بماند.
این دو مثال نشان می دهند که این قانون کاستی‌های مهمی دارد و به خوبی نمی تواند تامین کننده عدالت باشد، و علت آن هم این است که اصل این قانون عادلانه نیست. عدالت به این معنا است که هر کس به اندازه تلاشی که می کند مزد بگیرد، نه بیشتر و نه کمتر، اما اینکه بگویند که زن چه تلاش بکند چه نکند حق دارد نیمی از اموال شوهرش را تصاحب کند هیچگونه سنخیتی با عدالت و انصاف ندارد؛ و هر جایی که قانونی ناعادلانه وجود داشته باشد، افرادی درصدد سو استفاده آز آن برای ظلم به دیگران و کسب منافع شخصی خود برمی آیند. که درباره این قانون می توان به شیوع پدیده طلا کنی (gold digging)  در کشور‌های غربی اشاره کرد: زن‌هایی که با افراد پولدار (و معمولا پیر) ازدواج می کنند و پس آز مدت کوتاهی با مرد دیگری آشنا می شوند و شوهر خود را طلاق داده و نصف ثروت او را به جیب می زنند.

از طرف دیگر در قوانین خانوادگی اسلام، زن در زندگی با مرد حق دارد که به ازای تلاش و فعالیتی که برای خانواده انجام می دهد، و حتی شیری که به فرزندش می دهد، آز شوهرش تقاضای دستمزد کند. و البته این دستمزد اضافه بر حق طبیعی نفقه است. پس آیا بهتر نیست کسانی که نگران احقاق حقوق زنان دز کشور ما هستند، به جای روانداختن به احکام ناقص تفکر اومانیستی غرب پاسخ مسائل جامعه را در دین خودمان بیابند.

 




:: مرتبط با: جامعه ,
علم، اسلامی یا سکولار؟
پنجشنبه 20 فروردین 1394 ساعت 10:15 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

مساله تحول علوم انسانی و اسلامی سازی دانشگاه ها که از چند سال پیش مطرح شدند، بحث ها و جنجال های بسیاری در میان محافل آکادمیک ایجاد کرده است. مطرح شدن ایجاد علوم اسلامی در مقابل علوم غربی، با واکنش‌های بسیار منفی گروه های غرب گرا و لیبرال مواجه شده است. گستره این واکنش ها از حملات رسانه‌ای تا برخورد‌های قانونی را شامل می‌شود (برای مثال رییس‌جمهور حسن روحانی مدتی پیش در حکمی تدریس مجموعه ای از کتب علوم سیاسی که رویکردی غیر لیبرال به این علم داشتند را ممنوع اعلام کرد).

ممکن است این سوال برای بسیاری مطرح شود که مگر علم، اسلامی و غیر اسلامی دارد؟» ٢+٢ همیشه برابر با ٤ خواهد بود و ربطی به مسلمان بودن یا نامسلمان بودن ندارد«. اما واقعیت این است که علوم یک سری گزاره مستقل نیستند، بلکه هر شاخه علمی رویکردی خاص دارد که از پایه های معلوم آغاز شده و به سمت اهدافی مشخص می‌رود. تمایز اصلی علوم اسلامی و علوم غربی در همین جا مشخص می‌شود. بنیان های علوم اسلامی و غربی با هم متفاوت هستند، علم غربی وجود بعد غیر فیزیکی برای انسان، و حقیقتی مطلق و بالا به نام خدا را قبول ندارد، و معتقد است که خدا و روح اگر هم وجود داشته باشند به دنیای واقعی ربطی ندارند و تاثیری بر آن نخواهند داشت. علم اسلامی اما مبنایی توحیدی دارد و نه تنها قائل به وجود خدا و روح است، بلکه آنها را در تمام جنبه‌های زندگی انسان دارای تاثیر می‌داند. در دیدگاه اسلامی به انسان، روح نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کند و در هر مطالعه که از انسان صورت بگیرد باید نقش روح را در نظر گرفت. هدفی که علم غربی و علم اسلامی به سمت آنها حرکت می‌کنند هم متفاوت است. غایت علم غربی، بردن حداکثر منفعت از این دنیا و حکمرانی انسان بر عالم ماده است. موفقیت در این علم در قالب ثروت و تکنولوژی سنجیده می‌شود: برای مثال می‌گوییم که شرکت فلان استاد دانشگاه توانسته سرمایه ای چند صد میلیون دلاری به دست بیاورد، یا اینکه فلان سازمان علمی هواپیمایی طراحی کرده که با فلان سرعت حرکت می‌کند. از طرف دیگر مسائل مربوط به جنبه روحی و فطری بشر در این دید از علم اصالت ندارد، مثلا اگر استادی بداخلاق و مغرور نسبت به استادی متواضع و خوش رفتار مقاله های بیشتری را در مجلات معروف به چاپ رسانده باشد، علم غربی استاد اول را برتر از استاد دوم خواهد دانست. در این دیدگاه از علم مسائلی مانند گناه، مقدسات، ارزش های اخلاقی و فطرت انسان بی معنا خواهند بود و تنها مساله ارزشمند ماده است. به همین دلیل است که شاهد هستیم برای مثال در درس دیپلماسی، برای دانشجویان پروژه درسی ای با عنوان »همبستر شدن با یک زن در طول ده دقیقه« تعریف می‌شود. حتی در برخی دروس هم که با نام »اخلاق مهندسی« که در دانشگاه خودمان ارائه می‌شود، صرفا مسائلی مانند محیط زیست و یا عدم ضرر رسانی مادی به عموم جامعه مد نظر است.

اما غایتی که علم اسلامی برای خود در نظر گرفته است »سعادت بشری« است. این سعادت شامل هم بعد جسمانی و هم بعد معنوی انسان است. در این نگاه به علم شرط ارزشمند بودن علم، کمک به انسان در رسیدن به سعادت است. اصول و ارزشهای الهی در علم دینی ملاک برتری هستند، و اینگونه است که اگر برای مثال فردی فرمول های بسیاری را به دست آورده باشد ولی در رفتار و کردارش نمایانگر رذایل اخلاقی باشد، دین اسلامی این فرد را عالم نمی داند چرا که نتوانسته خود یا دیگران را به هدف اصلی زندگی نزدیک کند.

 




زمانی دموکراسی را باور داشتم
پنجشنبه 20 فروردین 1394 ساعت 10:14 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

زمانی دموکراسی را باور داشتم. زمانی فکر می‌کردم که بهترین نوع حکومت است، گمان می‌کردم که یک حکومت دموکراتیک بهترین تصمیمات را خواهد گرفت و بهترین وضعیت را برای شهروندانش به ارمغان خواهد آورد، گمان می‌کردم که هر مشکلی در زمین را می‌توان با دموکراسی حل کرد، گمان می‌کردم دموکراسی رضایت همه مردم را به دنبال خواهد داشت. می‌پنداشتم که دموکراسی واقعا نهایت تکامل جامعه بشری و پایان همه مشکلات انسان است.

اما اکنون دیگر به دموکراسی ایمانی ندارم، دیگر شعار هایش برایم جذابیتی ندارد و دیگر به سودمندی آن امیدی ندارم، و آنچه که نظر من را از دموکراسی برگرداند نه کتاب ها و سخنان آیت ا... مصباح یا کارل مارکس، بلکه رفتار و سخنان طرفداران دموکراسی بود، کسانی که شعاری نمی‌دادند و سخنی نمی‌گفتند مگر که در آن چندباری کلمات »مردم« و «اکثریت» را به کار ببرند. کسانی که خود را مدافعان «حق رای مردم» می‌نامیدند، اما در سال 88 زمانی که مردم کاندیدای مورد نظر آنها را انتخاب نکردند به خیابان ها ریختند تا رای مردم را »ابطال« کنند. همان کسانی که در آن سال نظام انتخاباتی را «نامشروع» خواندند اما چهار سال بعد هنگامی که همان شورای نگهبان و همان وزارت کشور کاندیدای مورد نظر آنها را پیروز انتخابات معرفی کردند، از او حمایت کردند و او را »رئیس جمهور مشروع« و »نماینده اکثریت«  نامیدند. در دوران پس از انتخاب هم پس از مشاهده مخالفت های مجلس با دولت، سیل حملات خود را علیه نهاد مجلس به راه انداختند، مجلسی که مشروعیتش را از همان جایی می‌گیرد که دولت روحانی گرفت. و پس از مدتی در میان آنها سخن از »انحلال« مجلس هم به گوش رسید و برخی حتی آرزویشان برای بازگشت »لیاخوف« را اظهار کردند.

به راستی چگونه می‌توان به اندیشه لیبرال دموکراسی اعتقاد داشت در حالی که بزرگترین دشمنان دموکراسی خود لیبرال دموکرات ها هستند؟ هر جای دنیا انتخاباتی صورت بگیرد که در آن جناح لیبرال دموکرات پیروز نشود، آن کشور ناگهان در یک »انقلاب رنگی« فرو می‌رود: سبز در ایران، نارنجی در اوکراین، سفید در روسیه و .... . تنها در اوکراین لیبرال دموکرات‌های پایتخت‌‌نشین، همفکران نارنجی جنبش سبز ایران، دو بار حکومت را از دست اکثریت شرق نشین ربودند، مساله ای که باعث سرریز شدن کاسه تحمل مردم شرق این کشور، و آغاز جنگ استقلال طلبی آنها شد. این در حالی است که در انتخابات سال 92 ایران حتی ضد دموکرات ترین اصولگرایان ادعای تقلب نکردند (در حالی که ادعای تقلب 250 هزار رای قابل قبول‌تر بود تا ده میلیون رای)، و همه آنها پیروزی در انتخابات را به حسن روحانی تبریک گفتند.

اما آنچه که تیر خلاص را به اعتقاد به دموکراسی می‌زند استدلال های این جناح در رابطه با انتخابات است. زمانی که گفتند مردم برای یک کیسه سیب زمینی به احمدی نژاد رای دادند و نظریه «داماد لرستان» را مطرح کردند؛  اگر در نظام حکومت دموکراتیک، حاکم با «یک کیسه سیب زمینی» تغییر می‌کند، اگر ملاک انتخاب حاکم «بچه فلان جا و داماد فلان جا« بودن است، باید گفت این نظام به »درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد«. بعد از راهپیمایی های 9 دی و 22 بهمن گفتند که همه این مردم برای ساندیس و ساندویچ آمدند، پس اگر می‌توان میلیون ها نفر از مردم را تنها با یک ساندیس 200 تومانی به خیابان کشاند تا به نفع جناحی شعار دهند، پس چگونه می‌توان پذیرفت که چنین مردمی‌ حق رای دادن داشته باشند؟

در زبان انگلیسی ضرب المثلی است که می‌گوید »صدای اعمال از صدای کلمات بلندتر است«. شعار ها و سخنرانی های جناح لیبرال دموکرات هم شاید پر از کلماتی مانند مردم، رای اکثریت و برابری انسانها باشد، اما تنها چیزی که از اعمال این گروه می‌توان فهمید این است که در دید آنها میزان نه رای ملت، بلکه نظر و خواسته خودشان است.

 




روح که خراب باشد تکنولوژی ایرباس هم چاره ساز نخواهد بود
پنجشنبه 20 فروردین 1394 ساعت 10:13 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

سوم فروردین بود که خبری دردناک در دنیا پیچید: هواپیمایی آلمانی با 150 سرنشین در فرانسه سقوط کرد و همه سرنشینان آن جان خود را از دست دادند. این هواپیما، که از نوع ایرباس A320 بود، در حالی سقوط کرد که کشورهای اروپایی به امنیت هواپیماهای خود در دنیا شهره هستند و بهترین تکنولوژی‌ها و برنامه‌ریزی‌ها را برای جلوگیری از هرگونه خطای فنی و انسانی اعمال می‌کنند، پس علت سقوط این هواپیما و مرگ این همه انسان آن هم در کشوری که از نظر تکنولوژی از پیشرفته ترین کشورهاست، برای بسیاری مساله‌ای رازآلود بود.

اما تنها چند روز پس سانحه مقامات هوایی آلمان اعلام کردند که علت سقوط نه نقص فنی بوده و نه خطای انسانی در کنترل هواپیما و نه حتی مسلمانان، بلکه کمک خلبان به عمد، و با قصد خودکشی همراه با قتل هواپیما را ساقط کرده است. بر اساس آنچه که از صداهای ضبط شده توسط جعبه سیاه هواپیما به دست آمده است، پس از آنکه خلبان برای استفاده از سرویس بهداشتی کابین را ترک می کند، کمک خلبان در را قفل می کند و هواپیما را به زمین می‌کوبد تا هم خود و هم 149 مسافر بیگناه را به کام مرگ ببرد. آنچه که این حادثه دلخراش را به وجود آورد، مشکلات روحی یک انسان بود، مساله‌ای که در دنیای مدرن امروز اهمیت چندانی در مقابل مسائل مادی ندارد و صرفا به دید یک موضوع جنبی، و نه دغدغه اصلی جامعه، به آن نگاه می شود. واکنش ارگان های اروپایی هم نه برطرف کردن مشکلات روحی پشت این مساله، بلکه صرفا سخت تر کردن مقررات بود. اما واقعیت این است مشکلات روحی انسان در این دنیای مدرن روز به روز در حال افزایش یافتن است و گاهی تبدیل و فجایعی می شوند که نه تنها فرد بیمار، بلکه افراد دیگر را هم در بر می گیرند؛ و در جامعه ای که سلامت روحی نداشته باشد، هرچقدر هم که تکنولوژی پیشرفته و قوانین سختگیرانه باشند، نمی توان جلو این حوادث را گرفت.

پس با در نظر داشتن این مساله جا دارد نگاهی به دانشگاه خودمان بندازیم و ببینیم علمی که در این دانشگاه به دانشجویان ارائه می شود چه نگاهی به انسان و روح انسان دارد. در درس هایی که رویکردی مدیریتی و اقتصادی دارند جایگاه «انسان» چیست و چه اهدافی را دنبال می کنند؟ پاسخ این است که در دیدگاه مادی گرای دانشگاه ما و دیگر دانشگاه ها که علوم خود را از غرب گرفته اند، انسان به عنوان وسیله ای دیده می شود برای کسب ثروت، پارامتری در معادلاتی که جواب آنها سود است. غایتی به نام تعالی در این دیدگاه بی معناست، و همه چیز صرفا در قالب ماده و ثروت سنجیده می شود. با توجه به حادثه سقوط این هواپیما شاید بی ربط نباشد اشاره ای کنیم به رشته هوافضا و درسی که تحت عنوان «عملکرد» در آن ارائه می شود، درسی که در آن مساله‌ی نیاز های انسان در بخش «چگونه درآمدزایی کنیم» تدریس می شود، درسی که در آن می گوید که پرداختن به معنویات انسان راهی است برای جذب مشتری، و درسی که استاد آن معتقد است بر اساس «هرم هوس های مازلو»، حتی راهپیمایی اربعین چیزی بیش از «یک سرگرمی» نیست. حال با وجود چنین بینشی به روح و انسان در این نظام علمی، آیا دور از انتظار است که ساختار های اجتماعی-اقتصادی این نظام، حاصلی غیر از تزلزل و تخریب روح انسان داشته باشند؟ رکوردشکنی های روز افزون جوامع غربی در زمینه های افسردگی، خودکشی و قتل‌عام های کور شاهدی بر این مدعا هستند که رویکردی که علم مدرن به انسان گرفته است برای انسان نه خوشبختی روحی خواهد آورد و نه خوشبختی مادی، و اگر دانشگاه ما هم همان رویکرد را نسبت به انسان پیش بگیرد، سرنوشت بهتری برای جامعه ما به ارمغان نخواهد آورد.




:: مرتبط با: دانش ,
:: برچسب‌ها: علم سکولار ,
خودکشی یک ستاره
پنجشنبه 20 فروردین 1394 ساعت 10:06 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

حدود هشت ماه پیش بود که خبر خودکشی رابین ولیامز، بازیگر سرشناس هالیوود، در رسانه های دنیا پیچید، کسی که در طول عمر خود در فیلم های بسیاری نقش ایفا کرد و یکی از موفق ترین بازیگران سبک خود شده بود، و به گفته بسیاری از تحلیلگران سینما از تواناترین بازیگران، مخصوصا در نقش های کمدی بود. به سبب همین قدرت او در ایفای زیبای نقش های سینمایی، این تصور در ذهن بسیاری از بینندگان فیلم های او به وجود آمد که شخصیت واقعی این بازیگر مانند نقش های زیبایی است که بازی می‌کند، و همین مساله باعث شد که بسیاری از این بینندگان شیفته او شده و از طرفداران پر و پا قرص او شوند، پوسترهای او را بر دیوارهایشان بزنند، جملات گفته شده توسط او را در صفحه های اجتماعی share کنند و برای گرفتن امضایی از او خود را به آب و آتش بزنند؛ پدیده ای که برای بسیاری از بازیگران و خوانندگان مشهور دیگر هم اتفاق می‌افتد. در حقیقت بسیاری از این افراد مشهور برای طرفداران خود تبدیل به الگو می‌شوند، به گونه ای که رفتار، سبک زندگی و حتی ظاهر خود را شبیه به آنها تنظیم می‌کنند. البته بسیاری از این افراد مشهور در پشت نقابی که از آهنگ ها و فیلم های زیبای خود می‌سازند، زندگی های نه چندان زیبایی دارند: خود رابین ویلیامز در چند دوره از زندگی خود معتاد به الکل و هروئین بود، دو بار از همسر خود طلاق گرفته بود و در نهایت هم با آویزان شدن از کمربندی که به دور گردن خود بسته بود به زندگی خود پایان داد، و هم اکنون زن سوم او و فرزندان همسران سابقش در حال منازعه بر سر میراث او هستند. حال سوالی که به وجود می‌آید این است: آیا افرادی مانند رابین ویلیامز الگو های مناسبی برای جامعه هستند؟


نیاز به یافتن الگو از ویژگی های فطری هر جامعه ای است. الگوها عموما تعیین کننده رفتار های پسندیده و ناپسند و هنجارهای اجتماعی هستند، به گونه ای که عموم مردم سعی می‌کنند در رفتار و ظاهر شبیه به الگو های خود باشند. اگر این الگو ها در جامعه بزرگان علمی و اخلاقی باشند، اعضاء جامعه به کسب فضائل اخلاقی و علمی ترغیب خواهند شد. از طرف دیگر اگر کسانی که در جایگاه الگو های جامعه قرار می‌گیرند افرادی غیرمقید به اصول اخلاقی باشند، به تدریج این اصول اخلاقی ارزش خود را در جامعه از دست خواهند داد، و به جای آنها اعمال دیگری تبدیل به هنجار می‌شوند. برای مثال اگر شخصیت محبوبی دست به رابطه نامشروعی بزند، قبح این عمل برای طرفداران او از بین می‌رود و حتی برخی افراد ممکن است این عمل او را توجیه و از آن حمایت کنند. برای مساله ایجاد هنجارهای جدید نمونه ای را از دهه 80 میلادی می‌آوریم: در آن سال ها مایکل جکسون یکی از محبوب ترین خواننده های آمریکا شده بود. او در کنسرت های خود سبک خاصی از رقص را به کار می‌برد و به دلیل محبوبیتش بسیاری از مردم سعی در تقلید سبک رقص او می‌کردند. در آن دوره مهارت در این نوع رقص برای افراد سبب محبوبیت و جلب تشویق می‌شد و عملا یک امتیاز اجتماعی به شمار می‌آمد، و هر چقدر رقص فرد به مایکل جکسون شبیه‌تر بود محبوبیت او بالاتر می‌رفت.

در جوامع مذهبی الگو ها معمولا چهره‌های مقدس دینی هستند: برای مثال افرادی مانند حضرت عیسی (ع) و حضرت مریم (س) در مسیحیت و رسول اکرم (ص) ، امام علی (ع)، حضرت فاطمه (س) و امام حسین (ع) در اسلام. به همین دلیل هنجار های اجتماعی بر اساس رفتار و زندگی این بزرگان تعیین می‌شوند و معمولا شامل ارزش‌هایی چون صداقت، پاکدامنی، قناعت، مهربانی، فداکاری و شجاعت می‌شوند. در جوامع مدرن اما الگوها معمولا افراد مشهور رسانه‌ای مانند بازیگران، خواننده‌ها، مدل‌ها و فوتبالیست‌ها هستند. مسائلی که بر اساس زندگی و رفتار این افراد معمولا به ارزش تبدیل می‌شوند شامل زیبایی ظاهر، شهرت، جذابیت جنسی، ثروت زیاد، شرکای جنسی و زندگی فاخرانه است. نگاهی در زندگی مردم غرب نشان می‌دهد که این گزاره ها، آرزو و هدف اکثریت افراد این جوامع است، مساله ای که عموما با نام »رویای آمریکایی« عنوان می‌شود. از طرف دیگر این چهره‌های رسانه ای مشهور معمولا از نظر اخلاقی و سبک زندگی مشکلات فراوانی دارند؛ ازدواج های کم عمر، متعدد و پر از خیانت بازیگران هالیوودی شهرت جهانی دارد، بسیاری از خواننده های راک معتاد به مواد مخدر هستند و رپر ها عموماً در اشعار خود از رکیک ترین فحش ها و بی حیاترین مضامین جنسی استفاده می‌کنند.

در کشور ما هم پنج ماه پیش چند صد هزار نفر از مردم برای مراسم تشییع جنازه مرتضی پاشایی به خیابان ها آمدند. جمعیتی که مطمئناً برای تشییع هیچ دانشمند یا خیری جمع نخواهند شد. این جمعیت زیاد یک زنگ خطر است برای جامعه ما، نه از این جهت که شخص مرتضی پاشایی فرد بدی بود، بلکه این موج احساسات نسبت به فوت یک خواننده نشان می‌دهد که در کشور ما هم افراد مشهور رسانه ای یا به قولی سلبریتی ها  به تدریج در حال قرار گرفتن در جایگاه الگوهای جامعه هستند.

 




:: مرتبط با: جامعه ,
:: برچسب‌ها: سلبریتی ,
آزادی زوال
جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت 02:58 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

می‌گویند آزادی اصلی‌ترین نیاز  بشر است. در جهان امروز و در دیدگاه لیبرالی که اکنون رایج‌ترین نظام فکری در جهان است، ملاک متمدن و پیشرفته بودن یک جامعه به میزان آزادی‌های فردی بستگی دارد. در تفکر لیبرالی غرب مشروعیت یک حکومت به آزادی‌هایی است که به شهروندان خود می‌دهد و حکومت ظالمانه حکومتی است که در آن مردم در عمل به آنچه تمایلش را دارند، آزاد نیستند. بنابراین تفکر جوامع تنها با وجود آزادی می‌توانند پیشرفت کنند و راه رسیدن به سعادت برای بشر داشتن آزادی‌های همه جانبه است. آیا این ادعا صحت دارد و آیا  قرار دادن آزادی به عنوان یک اصل و ارزش می تواند بشر را خوشبخت کند، یا اینکه آزادی بتی است که پزستش آن انسان را از چاله جهالت قدیم در آورده و در چاهی جدید خواهد انداخت؟

متفکرین غربی معتقدند که آزادی «مقدس‌ترین اصل بشری« است، و هیچ اصل اخلاقی بالاتر از آزادی وجود ندارد. در این نظام فکری ملاک خوب یا بد بودن هر چیز هماهنگی آن با این اصل است که »همه آزادند تا زمانی که جلو آزادی دیگران را نگیرند «به همین دلیل است که بسیاری از طرفداران اندیشه لیبرالیسم با دین اسلام به شدت مخالف‌اند، چرا که بسیاری از احکام اسلام با این اصل آزادی تضاد دارند. از طرف دیگر می بینیم که در همین کشورهای لیبرال مواد مخدری مانند ماری جوانا و انواع و اقسام مشروبات الکلی آزادانه به فروش می‌رسد، زیرا که مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی تضادی با این اصل آزادی ندارند.

در تفکر لیبرال اصلی ترین حق یک انسان آزادی است و بقیه حقوق بشر در ذیل آن قرار می‌گیرند و اگر که آزادی با هر اصل دیگری به تضاد بر بخورد، اصول دیگر هستند که باید به کنار بروند و آزادی باید حفظ بشود. برای مثال همانگونه که اشاره شد در بعضی کشورهای غربی فروش مشروبات الکلی و برخی مواد مخدر آزاد است علیرغم اینکه این مواد سلامت عقلی، روحی و جسمی جامعه را به خطر می‌اندازند (برای مثال هر ساله در آمریکا 88 هزار نفر در اثر مصرف مشروبات الکلی و مسائل مرتبط با آن جان خود را از دست می دهند). علت آزاد بودن فروش این مواد این است که اگر دولت بخواهد مردم را در تهیه موادی که به آن تمایل دارند محدود کنند، این کار با اصل آزادی در تناقض خواهد بود و چون در تفکر لیبرال آزادی بالاتر از هر چیز دیگری قرار می‌گیرد پس سلامت عقلی، روحی و فیزیکی جامعه باید فدا شود تا آزادی بماند. 

می‌توان گفت که یکی از شاخصه‌های اصلی تحجر این است که گروهی بر اعتقادی پافشاری کنند و حاضر به پذیرش هیچگونه نقد و نظر مخالف با آن نباشند، و به هر قیمتی می‌خواهد به اعتقادات خود را بدون تغییر نگاه دارند، حتی اگر ببینند که این پایبندی به قیمت آسیب‌های جدی به جامعه تمام شود. از این دید می‌توان گفت که سردمداران نظام لیبرال به شدت دچار تحجر شده‌اند زیرا با وجود اینکه شاهد آمار وحشتناک طلاق، خودکشی، فروپاشی خانواده‌ها، خشونت، جنایت، اعتیاد، بیماری‌های روحی و دیگر مشکلات نشات گرفته از آزادی بی حد و حصر در جوامع خود هستند، نه تنها حاضر به تغییر روش‌های خود نیستند، بلکه هر جامعه ای که بخواهد مسیری غیر از لیبرالیسم پیش بگیرد را مورد هجمه‌های سنگین سیاسی اقتصادی و حتی نظامی قرار می‌دهند. 

یکی از زیر مجموعه‌های اصل آزادی، اصل آزادی بیان است. طبق این اصل هر کس حق دارد هر آنچه که می‌خواهد را بیان کند و هیچ گروه، فرد یا ارگان دولتی، حق ندارد جلوی او را بگیرد. در این دیدگاه وضعیت مطلوب در یک جامعه این است که هر نشریه، کتاب، شبکه خصوصی و در کل هر گونه رسانه بتواند بدون نظارت و احتمال توقیف شدن هر آنچه که می‌پسندد را بیان کند. آزادی بیان در غرب مطلق است، یعنی افراد و رسانه‌ها هیچ محدودیتی در ارائه آنچه که می‌خواهند ندارند. برای مثال در نظام‌های لیبرال شبکه‌های خصوصی اجازه فعالیت آزادانه دارند و از آنجایی که هدف این شبکه‌ها کسب سود حداکثر است، پس در ساخت برنامه‌هایشان تنها مسئله ای را که در نظر می‌گیرند این است که آن برنامه بتوانند حداکثر مخاطب را جذب کند، و تاثیرات روحی یا اجتماعی آن‌ها اهمیتی ندارد، پس از این دیدگاه ساخت فیلم‌های پورنوگرافی و یا سریال های با داستان‌های رمانتیک هنجارشکنانه (که اخیرا در کشور ما هم بسیار رواج یافته‌اند) کاملا منطقی است زیرا توانایی جذب مخاطب این برنامه‌ها بیشتر است. اصل آزادی بیان به این شبکه‌ها اجازه می‌دهد تا هر چه را که به نفعشان باشد پخش کنند، و با وجود این بسیاری از جامعه شناسان معتقدند که این نوع برنامه‌های تلویزیونی تاثیرات مخربی بر روابط خانواده‌ها دارند و بارها به پیامدهای ناگوار پخش این برنامه‌ها، به ویژه سریال هایی که با مضامین عشق‌های نامتعارف ساخته می‌شوند، اشاره کرده‌اند. اما کاری از دست آن‌ها بر نمی‌آید، چرا که بنابر اصل آزادی این برنامه‌ها هر تاثیری که داشته باشند، کسی نمی‌تواند پخش آن‌ها را منع کند. بنیان خانواده باید از بین برود تا آزادی حفظ شود. و نتیجه‌ این آزادی مطلق در مسائل تأثیر گذار بر جامعه این می‌شود که اکنون در کشورهای غربی بیش از 50 درصد ازدواج‌ها به طلاق می‌انجامد، از هر سه فرد متاهل دو نفر درگیر روابط جنسی خارج از خانواده می‌شوند، بیش از نیمی از نوزادانی که هر سال به دنیا می‌آیند نامشروع هستند و بسیاری از معضلات دیگری که مجال پرداختن به آن‌ها نیست.

در مثالی دیگر در مورد آزادی مطلق به اتفاقی می‌پردازیم که سال گذشته در جریان به دنیا آمدن ولیعهد خاندان سلطنتی انگلیس برای پرستاری به نام جاسینتا سالدانا اتفاق افتاد. در زمان بستری بودن عروس خاندان سلطنتی در بیمارستانی در لندن، مجری یک برنامه رادیویی در حین یک برنامه زنده به بیمارستان تلفن می‌کند و خود را ملکه انگلستان معرفی می‌کند و از پرستار بخش سوالاتی را می‌پرسد. پرستار بیچاره هم غافل از این که در یک برنامه زنده در حال مسخره شدن است به سوالات پاسخ می‌دهد. مدتی بعد خبر این مکالمه تلفنی در سرتاسر جهان پخش می‌شود و خبرگزاری‌ها این مکالمه و هویت آن پرستار را منتشر می‌کنند و آبروی این پرستار را در تمام دنیا می‌ریزند. . این زن در سطح جهانی تحقیر شد ولی نمی‌توانست به جایی شکایت کند، چرا که آزادی بیان به همه آن رسانه‌ها این حق را می‌داد که او را تحقیر کنند. در نهایت او در مقابل این فشار روحی عظیم تاب نمی‌آورد و خودکشی می‌کند، و همسر و دو فرزندش را به عزا می‌نشاند. در تعارض آزادی و کرامت انسانی آزادی باید انتخاب می‌شد.

 

 




:: مرتبط با: جامعه ,
تاملی بر آزادی در پوشش
دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 ساعت 08:55 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

در نظام فکری لیبرال که معتقد به آزادی همه جانبه انسان است اصلی وجود دارد به نام اصل آزادی پوشش. این اصل محدودیت نوع پوشش انسان توسط هنجارهای اجتماعی یا قوانین حکومتی را رد می کند و معتقد است که نوع پوشش هر فرد به خود او مربوط می شود و افراد خود باید به دلخواه خود در مورد ظاهرشان تصمیم بگیرند. ولی از طرف دیگر نظام فکری و احکام دین اسلام نه تنها انسان را در تعیین نوع پوشش خود آزاد نگذاشته، بلکه قوانین بسیاری را در این مورد به بشر ابلاغ کرده و حتی برای برخی پوشش های خاص مجازات وضع نموده است. تعارض این دو دیدگاه به ویژه در مساله حجاب زنان یکی از جنجالی ترین مسایل مطرح در نظام اسلامی است . در رابطه با این مساله زیاد شنیده ایم که برخی رسانه‌های حکومتی در توجیه قوانین محدود کننده پوشش معروف به حجاب اجباری می گویند که حجاب برای زنان مصونیت و ارزش است، و در مقابل مخالفان آن جواب می‌دهند که اگر کسی نخواهد این ارزش و مصونیت را داشته باشد دولت حق ندارد آن را بر او تحمیل کند. که این جواب از این جهت که هیچ حکومتی نمی‌تواند اندیشه ای را بر کسی تحمیل کند منطقی و صحیح است. اما مساله حجاب و به طور کلی تر پوشش، چه برای زنان و چه برای مردان، یک مساله فردی صرف نیست بلکه بعد اجتماعی هم دارد. آزادی پوشش و بی بند و باری در ظاهر در جامعه اثرات قابل ملاحضه ای خواهد داشت و بعضا معضلات و مشکلات جدی‌ای را هم به وجود می آورد، و اگر بخواهیم این معضلات را نادیده بگیریم و به آنها اعتنایی نکنیم از بین نخواهند رفت بلکه هر روز جدی تر و شایع تر خواهند شد. در این مقاله سعی داریم به گوشه ای از مسائل اجتماعی مربوط به پوشش بپردازیم.
از ویژگی های ذاتی و غریزی یک انسان بالغ این است که دیدن جنس مخالف او را تحریک می کند که البته این ویژگی در مردان بیشتر از زنان است. نوع پوشش فرد هم یکی از عوامل تاثیر گذار در تحریک کنندگی و جاذبه جنسی فرد است، و هر چه پوشش بدن نما تر ، تحریک کننده تر خواهد بود. اما آیا نوع پوشش افراد در میزان رواج فساد های اخلاقی در جامعه نقشی دارد؟ واگر دارند این تاثیر چگونه است؟ تفکر لیبرالی بنابر این اعتقاد که ”اگر کسی بخواهد پاک بماند، پاک می ماند وکسی بخواهد گناه کند نهایتا گناه خواهد کرد“ تاثیر محیط را بر هدایت انسان نفی می‌کند . بنابراین طبق این تفکر اگر افراد را در پوشش آزاد بگذاریم و با اطلاع رسانی افراد را از مشکلات روابط نامشروع آگاه کنیم و به قول معروف »فرهنگ سازی« کنیم، فساد اخلاقی در جامعه از بین خواهد رفت و جامعه سالم خواهد شد. پس بر اساس این تفکر، جوامع لیبرال سیاست آزادی همه‌‎جانبه را پیش گرفتند و ادعا کردند که عقل افراد برای هدایت آنها کافیست، اما برخلاف انتظارشان این تفکر نتیجه عکس داد و نه تنها دنیای لیبرال به آرمانشهر تبدیل نشد بلکه در تمام دنیا به سردمدار فساد و هرزگی جنسی و اخلاقی تبدیل گشته است. در این جوامع علیرغم همه آموزش های جنسی که از دوران مدرسه داده می شود، هنوز ده درصد دختران در دبیرستان توسط همکلاسی های خود حامله می شوند، در کشور های اروپایی تعداد نوزادان نامشروع از نوزادان مشروعی که هر ساله به دنیا می آیند در حال پیشی گرفتن هست و درکشور ترکیه هم که پوشش آزاد است، علی رغم مسلمان بودنش و اشتراکات فرهنگی که با کشور ما دارد، خیانت و فساد درحال همه گیر شدن است. نمی‌توان ادعا کرد که این افراد از نادرست بودن کارهایشان مطلع نبودند، پس علت فراگیر بودن فساد جنسی در جوامع لیبرال چیست؟
تفکر لیبرال در دیدی که نسبت به انسان دارد تنها قوه عقل بشر را در نظر می گیرد، ولی قوه وسوسه، که همانا تاثیرش اگر از قوه عقل بیشتر باشد کمتر هم نیست، را از قلم می اندازد و از آن بی خبر است. همه می دانیم که اگر در حل مساله ای، فرضیات اولیه مان غلط یا ناقص باشند، جواب مساله هم غلط خواهد بود. جواب لیبرالیسم به مساله فساد جنسی هم به همین دلیل نادرست از کار در آمد، زیرا که قدرت عامل وسوسه را در نظر نگرفته بود. انسانی که خود به نادرست بودن روابط نامشروع قایل است وقتی که در معرض عوامل دعوت کننده به گناه قرار می گیرد، به تدریج مقاومت خود را از دست می دهد. در فضایی مانند فضای غرب که در رسانه، خیابان، محل کار و تحصیل و تقریبا در همه جای زندگی فرد مملو از صحنه ها و اعمال تحریک کننده جنسی است، سرنوشتی جز فساد فراگیر در انتظار جامعه نخواهد بود. مثلا یک مرد متاهل، که همسرش پس آز گذشت سالها زیبایی اولیه خود را آز دست داده، وقتی که در تلویزیون، در محل کارش در خیابان زنانی جوان و آراسته با پوششهای تحریک کننده می بیند، دیگر چه میلی به همسرش خواهد داشت؟ و چگونه می توان انتظار داشت که مردان این جامعه وفادار بمانند؟ و شاید به همین دلیل است شاهد هستیم که در کشوری مانند کره جنوبی 80% مردان به همسران خود خیانت می کنند.

مسایل مربوط پوشش تنها محدود به مسایل جنسی نمی شوند. یکی از پیامدهای فرهنگ خودنمائی و نمایش بدون محدودیت انسان در جامعه به وجود آمدن جو رقابتی در ظاهر و شمایل است. زمانی که فیلم ها، مجلات، شو ها و دیگر رسانه ها دائما ظاهر زیبا و جذاب عده ای را به رخ مردم عادی بکشند، در آنها حس کمبود و حقارتی دست می دهد که آنها این ظاهر و یا بدن را ندارند. برای همین افراد به تکاپو و تقلا خواهند افتاد تا خود را به شکل این شمایلهای متعالی در بیاورد، و در این راه خود را تحت فشار عظیم روحی و فیزیکی قرار می دهد و اگر هم که موفق نشوند که به این ظاهر ایده‌آل دست یابند، در گرداب افسردگی خواهند افتاد. آمار بهداشت روانی در کشورهای غربی از شیوع بی سابقه مشکلات روحی در رابطه با وضعیت ظاهری و همچنین اختلالات خوراکی ناشی از ترس از داشتن بدن نامناسب خبر می دهند، مساله ای که با ورود این فرهنگ خودنمائی در کشور ما هم در حال گسترش است.
از طرف دیگر در احکام اجتماعی دین اسلام مساله فضای جامعه و تحریک کننده ها و تشویق کننده ها به خوبی و بدی از اهمیت بسیاری برخوردار است. از دیدگاه اجتماعی اسلام اگر محیطی آکنده از مظاهر گناه و عوامل تحریک کننده به گناه باشد، افرادی هم که در آن محیط قرار بگیرند خواسته یا نا خواسته در منجلاب گناه کشانده خواهد شد و تنها گروهی اندک قادر خواهند بود که خود را از گناه حفظ کنند. رفتار و اعمال انسان همانگونه که تحت تاثیر اعتقادات فردی است، تحت تاثیر محیط هم هست، و اسلام همانگونه که بر تقویت باور های فردی اهتمام دارد به همان اندازه ایجاد محیطی سالم و در مسیر تعالی را برای هدایت انسان لازم می‌داند. این دیدگاه اجتماعی در بسیاری از احکام اسلام مانند احکام روزه خواری و بی حجابی در ملا عام قابل مشاهده است




:: مرتبط با: جامعه , اندیشه ,
:: برچسب‌ها: آزادی پوشش , حجاب اجباری , فرهنگ خودمائی ,
تحجر فقط ریش نیست...
شنبه 23 آذر 1392 ساعت 09:35 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

تحجر، کلمه­ ای که ترجمه تحت اللفظی­ اش می­شود سنگ شدن، و در مفهوم عمومی­ اش به معنی سنگ شدن ذهن و افکار است. فرد متحجر کسی است که حاضر نیست در اعتقادات و تفکراتش تردیدی راه بدهد و یا در چرایی آنها شک بکند. زمانی که اعتقاداتش زیر سوال برده می شوند، متعصبانه و بدون تفکر بر اصول خود پافشاری می­ کند و در برابر تفکر جدید مقاومت می­ کند، و حتی ممکن است در این پافشاری به خشونت لفظی و فیزیکی هم متوسل بشود. تحجر فکری، برای یک جامعه آفت است. تحجر و تعصب جلو اصلاح و پیشرفت را می­ گیرند و باعث فرو رفتن جامعه در ضلالت و گمراهی می­ شوند. یکی از نشانه ­های تحجر این است که افراد جامعه سعی می­ کنند آداب و رفتارها و اعتقادات مرسوم و معمول را به هر قیمتی حفظ کنند و اجازه تغییر و تحول را نمی­ دهند، و این باعث شود که بعضی رفتارها و تفکرات نادرست در جامعه پایدار بمانند.
متاسفانه در جامعه کشور ما هم اعتقاداتی جا افتاده است که بسیاری از ما بدون اینکه از ریشه و علت آنها چیزی بدانیم آنها را پذیرفته­ ایم و در مقابل هر چیزی که مغایر با این اصول باشند، مقاومت می­ کنیم. به راستی ما چقدر در مورد بسیاری از مسایلی که آنها را به عنوان "پیشفرض" در زندگی روزمره خود پذیرفته­ ایم، تفکر کرده­ ایم و در مورد درست یا نادرست بودن آنها اندیشیده­ ایم؟ مثلا اینکه موسیقی یک نوع هنر است، دانشگاه باید مختلط باشد، اشتغال زنان امری پسندیده است، و یا اصولی مانند آزادی بیان، دموکراسی، میهن پرستی و پلورالیسم؛ اینها همه مواردی هستند از مسایلی که امروزه مورد پذیرش عمومی قرار گرفته اند در حالی که بسیاری از مردم در مورد چرایی این اصول تحقیق و بررسی نداشته اند اما از طرفی سختگیرانه از آنها دفاع می­کنند. شاید برخلاف تعریف رایج، تحجر فقط به معنی داشتن مظاهر مذهبی مانند ریش و پیراهن سفید یقه بسته نیست. شاید بسیاری از چیزهایی که ما به عنوان ارزشهای انسانی می­ شناسیم را از روی تعصب فکری قبول کرده­ ایم. شاید بهتر باشد که یک بار هم که شده با یک دید شکاکانه­ تر به دنیای اطرافمان نگاه کنیم.




:: مرتبط با: اندیشه , سیاست , جامعه ,
:: برچسب‌ها: تحجر , دموکراسی , ناسیونالیسم , آزادی ,
واردات
دوشنبه 13 آبان 1392 ساعت 11:21 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست سید طه | ( دیدگاه شما )

دیروز که داشتم از نمایشگاه کتاب دفاع مقدس برمی‌گشتم، در ایستگام مترو شهید بهشتی، مواجه شدم با تصویری از آن‌چه خیلی پیش‌تر نمونه‌اش را در بیوتن امیرخانی خوانده‌بودم، یا مشابهش را از کرخه تا راین حاتمی‌کیا نشانم داده‌بود. همان سیلورمن، یا چیزی در همین مایه‌ها.

دو آدم بخت‌برگشته‌ی سرتاپا نقره‌ای که مثل مجسمه ایستاده‌بودند و مردم تماشایشان می‌کردند و آن‌ها که دوربین داشتند ازشان عکس می‌گرفتند و گاهی هم می‌رفتند بیخ صورتشان و فلاش می‌زدند در چشمانشان تا ببینند چه‌قدر در ادای یک مجسمه درآوردن مرد هستند!

حالا از اینش که بگذریم، جالبش این‌جا بود که یک نفر می‌رفت و در دست این دو مجسمه‌نما، برگه‌های لمینت‌شده‌ای قرار می‌داد و آن دو شبیه یک ربات با کم‌ترین حرکت ممکن دستانشان را دو طرف یا بالاوپایین برگه‌ها قفل می‌کردند و آن‌ها را نگه می‌داشتند. حدس می‌زنید روی برگه‌ها چه نوشته‌بود؟ نوشته‌بود: مرگ بر آمریکا، و جملاتی و عباراتی با این مضمون.

نمی‌فهمیدم! علی‌القاعده در آستانه‌ی روز مبارزه با استکبار جهانی یا همان سیزدهم آبان، این حرکت را از خودشان ابداع کرده‌بودند و خلاقیت به خرج داده‌بودند. ولی یک سؤال اساسی در چرایی این رفتار کاملا متناقض‌نما وجود دارد. یک المان غربی، یک نمادی که انسان را بی‌بروبرگشت یاد غرب می‌اندازد، چرا با شعارهای اصیل انقلاب تلفیق شود؟ نچسبی این دو با هم‌دیگر کار را بیش‌تر شبیه یک مسخره‌بازی می‌کند تا اثرگذاری فرهنگی.

نکته‌ی دیگری هم این‌جا هست. این آدم‌های نقره‌ای در کشورهای غربی، در واقع چه‌کاره‌اند؟ اگر اشتباه نکنم، متکدیانی هستند که در این لباس خودشان را مورد توجه قرار می‌دهند و بهانه‌ای برای پول خرد از این و آن گرفتن فراهم می‌کنند. حالا آن گدایان غربی را آورده‌ایم این‌جا که برایمان شعار مرگ بر آمریکا بدهند؟

دردناکی قضیه آن‌جایی بیش‌تر می‌شود که جایگزین بسیار مناسبی برای چنین کاری داشتیم و باز هم رفته‌ایم از آن‌جا نماد فرهنگی وارد کرده‌ایم، جایگزینی کاملا ایرانی و ریشه‌دار در فرهنگ اصیل خودمان.

یک‌بار در شبکه‌ی مستند با پیرمرد هنرمندی مصاحبه می‌کرد که به نظرم یه هشتادوپنج‌سالی داشت. استاد نقاشی قهوه‌خانه‌ای بود. گلایه می‌کرد که کسی برای تداوم و ترویج این هنر ایرانی که بعداً با آموزه‌های اسلامی‌ هم ترکیب شده، تلاش نمی‌کند و اصلا کسی به فکر این‌ها نیست. می‌گفت که اگر او بمیرد، دیگر هیچ‌کسی نیست که نقاشی قهوه‌خانه‌ای بلد باشد، هیچ‌زمینه‌‌ای برای آموزش و انتقال این هنر و یا معرفی آن فراهم نشده‌است.

خب، چرا به جای پیوند زدن یک شعار انقلاب اسلامی به یک موجود غربی مسخره، آن را به پیشینه‌ی فرهنگی و هنری ایرانی خودمان مرتبط نکنیم؟ یعنی دقیقاً چرا به جای کاشتن دو آدم سرتاپا رنگ‌شده شبیه مجسمه، از یک نقال در ایستگاه‌های مترو استفاده نکنیم؟ آیا مرگ بر آمریکا شعار مجسمه‌های ساکت و بی‌روح است؟

از همه‌ی آن‌چه گفته‌شد گذشته، این سیلورمن‌ها و مشابه‌های آن با روحیه‌ی بانشاط و گرم و صمیمی ایرانی جور در نمی‌آید. این آدم نقره‌ای، موجودی ساکت و بی‌روح و سرد است که نه به هیچ‌کدام از این‌آدم‌ها نگاه می‌کند و نه با آن‌ها حرف می‌زند. صرفا جلب توجه می‌کند. اما نقال یک پدیده‌ی کاملا ایرانی است. با همان نشاط و با همان صمیمیت. بلندبلند با تو حرف می‌زند، به چشمانتان نگاه می‌کند، می‌خندد و اخم می‌کند و روی تو اثر می‌گذارد، حتی ممکن است روی سرت دست بکشد. لباس‌هایش به رنگ‌های گرم است و شور و صمیمت ایجاد می‌کند. به نظر من شعار مرگ‌برآمریکا و قصه‌ی آن‌ را و هرآن‌چه را در این رابطه و در رابطه با تقابل حق و باطل در انقلاب اسلامی با هنر دیرین نقالی پیوند دهیم، بسیار سازگار خواهد بود و اتفاقا تطور و استمرار این هنر مردمی دوست‌داشتنی از همین طریق شدنی است.

مخلص کلام، هنوز هم از داشته‌های خودمان غافلیم و فکر می‌کنیم مرغ همسایه غاز است، تا آن‌جا که برای مرگ بر آمریکا هم از خود آمریکا الگو وارد می‌کنیم.

فتأمل...




:: مرتبط با: هنر و ادبیات , جامعه , سیاست ,
گونه های سیاست خارجی
شنبه 11 آبان 1392 ساعت 11:02 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

در دیپلماسی بین‌الملل عواملی که نوع رابطه میان کشورها را تعیین می کند ارتباط مستقیمی با دیدگاه فکری حاکم بر دولتها دارد.می توان به طور کلی دکترین های سیاست خارجی در دنیا را به چند دسته تقسیم کرد، هرچند کشوری نیست که مطلقا از یکی از این دکترین ها پیروی کند، ولی سیاست کلی آنها بر اساس یک دکترین است. شاید رایج ترین سیستم روابط خارجی در دنیای امروزی ، سیستمی است که بر اساس تفکر ناسیونالیسم می باشد.در این دکترین تنها ملاک تعیین روابط خارجی ، تامین "منافع ملی" است. حق و باطل یا درست و نادرست بودن اعمال موضوعیتی ندارد. برای مثال بسیاری از کشور ها هستند که در ازای دریافت مقداری کمک اقتصادی پایگاه هایی را در خاک کشورشان در اختیار ارتش آمریکا قرار بدهند. برای این دولتها اهمیتی ندارد که شاید روزی از این پایگاه ها برای زورگویی به کشور های دیگر استفاده شود چون از دیدگاه آنان دریافت کمک چند صد میلیون دلاری منافع ملی آنها را ظاهرا تامین می کند. این گونه دولتها به دنبال سلطه جهانی یا منطقه ای نیستند و هدفشان حفظ وضعیت فعلی شان می باشد و انگیزه ای برای تغییر و تحول در سیاست خارجی شان ندارند.

 گروه دیگری از کشورها، سیاست خارجی شان سلطه طلبی یا امپریالیسم است. امپریالیسم به معنی سیطره بر کشور ها و ملتهای دیگر می باشد. هدف کشورها از یه کار بردن دکترین امپریالیسم می تواند حذف رقبای اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی و یا دسترسی به منابع آن کشورها می باشد تا با داشتن کنترل بر ملتها و منابع جهان بتواند منافعی را برای یک ملت یا گروهی از افراد به دست بیاورند. سیاست خارجی دولت آمریکا به این گونه است.
برخی از کشور ها هم به دلیل احساس برتری ملی یا قومیتی سلطه جویی می کنند و همچنین بسیاری از حکام دیکتاتور سعی می کنند که با فتح کشورهای دیگر برتری و غرور شخصیتی خود را یه دیگران ثابت کنند (مانند صدام حسین و اکثر شاهان دوران کهن.)
روشهایی که این کشور ها سعی می کنند بر کشور های دیگر سلطه پیدا کنند در طول زمان اشکال مختلفی به خود گرفته اند. قدیمی ترین شکل استعمار که اکنون به عنوان استعمار کهن شناخته می شود این است که کشوری با نیروهای نظامی خود به کشوری یورش ببرد و آنجا را فتح کند، سربازان خود را در آن کشور مستقر کند و پرچم خود را آنجا به اهتزاز در بیاورد. کشور قربانی را رسما جزیی از کشور خود ساخته و مستقیما بر آنجا حکومت می کند. این شیوه استعماری بود که کشور های اروپایی مانند انگلیس و فرانسه تا نیمه قرن بیستم آن را به کار می بردند. حمله صدام به ایران و کویت هم نمونه معاصر اینگونه سلطه جویی است.
پس از جنگ جهانی دوم با بالا رفتن سطح آگاهی کشور ها و آغاز جنبش های مردمی علیه کشور های استعمارگر مشخص شد که تاریخ انقضای این روش فرا رسیده است، پس استکبار جهانی شیوه جدیدی را برای سلطه طرح ریزی کرد، و در آن زمان بود که قطب استکبار و استعمار جهان از اروپا به ایلات متحده آمریکا تغییر کرد. در این سیستم نوین به جای اینکه کشور استعمارگر خود مستقیما حاکمیتش را اعمال کند، افرادی را به روشهای مختلف مانند کودتا و یا حمله نظامی به قدرت می رساند که این افراد منافع آنها را تامین کنند و اهداف آنها را برآورده کنند. این کشورها ظاهرا مستقل بودند. پرچم و سرود ملی خاص خودشان را داشتند. حاکمشان از مردم خودشان بود. ولی در واقع جزیی از قلمرو استراتژیک یک کشور دیگر بودند و اصطلاحا قمر آن کشور بودند. چون این حاکمان قدرتشان را مدیون کشور دیگری هستند پس فرامین خود را از همانجا می گیرند و در تصمیماتشان همیشه منافع آن کشور را در نظر می گیرند. حکومت ایران در زمان محمدرضا پهلوی و همچنین حکومت حسنی مبارک از این دسته است که به آن نام استعمار مدرن را می دهند.
حکومت هایی که در شیوه استعمار مدرن به وجود می آمدند اکثرا دیکتاتوری های خشن بودند که نارضایتی عمومی را همراه داشتند و در نهایت بسیاری از این حکومت ها توسط مردم ساقط شدند. این مساله باعث که سردمداران نظام استکبار به این فکر بیفتند که چطور می شود کاری کرد که برای سیطره نیازی به مداخله مستقیم در کشور ها نداشته باشند بلکه بتوانند کاری کنند که مردم و دولت مردان خودشان داوطلبانه تحت فرمان آنان قرار بگیرند. اینگونه بود که استعمار پست مدرن شکل گرفت. در این نوع استعمار حاکم یک کشور خود تن به خواسته های کشور استعمار می دهد ولی فکر می کند که دارد کار درست را انجام می دهد. حاکم خاک کشورش را در ازای پول در اختیار بیگانگان قرار می دهد و گمان می کند که با کمی افزایش بودجه دارد از منافع کشورش حمایت می کند، او اجازه می دهد که استعمارگران با انواع محصولات ضد فرهنگی ریشه های اخلاق و ارزشها را در کشورش بخشکانند و گمان می کند که با این کار دارد از آزادی بیان دفاع می کند. این نوع استعمار تفکرهایی را در میان کشور ها ترویج می دهد که ملت ها قانع شوند که راه سعادت و خوشبختی برای آنان همسو شدن با سیاست های کشورهای قدرتمند است. یکی از دلایلی که غرب از تفکرات ناسیونالیسم حمایت می کند همین است، در تفکر ناسیونالیست حمایت از مظلوم در کشوری از غیر از کشور خودت معنی ندارد، بلکه امری نکوهیده است چون ممکن است باعث مشکلاتی برای کشور خودت بشود در استعمار پست مدرن هدف دیگر صرفا حاکمیت بر کشورها نیست بلکه هدف حکومت بر قلب ملت ها است. کشور های استعمارگر سعی می کنند با استفاده از امپراطوری رسانه ای خود قدرت اقتصادی و پیشرفت مادی خود را (که همانا با غارت دیگر کشور ها بدست آمده) به گونه ای نشان دهند که مردم دیگر کشورها را مدهوش عظمت خود بکنند. در این سیستم تبلیغاتی فرد آنچنان مورد هجمه تصاویر خیره کننده از غرب می شود که ناخودآگاه غرب برای او به سر منشا همه خوبی ها و پیشرفتها تبدیل می شود و از طرف دیگر او جامعه خودش را در مقابل غرب حقیر می بیند و یک نوع حس خود کم پنداری ملی در او به وجود می آید. وقتی که یک جامعه به این صورت در آمد دیگر نیازی نیست که استعمارگر برای سلطه بر آن اقدام کند بلکه خود آن جامعه به سمت او خواهد آمد و خود را در اختیار او قرار خواهد داد.
دسته سوم از دکترین های روابط خارجی بر اساس ایدئولوژی دولتها است. کشورهایی که بر پایه یک ایدئولوژی خاص بنا شده اند ( مانند لیبرال دموکراسی، کمونیسم یا اسلام گرایی ) ایدئولوژی خود را راه پیشرفت بشر می دانند. به همین دلیل سیاست خارجی آنها هم بر اساس آن تفکر و ترویجش خواهد بود. این چنین دولتی با کشورهایی که ایدئولوژی هایشان مشترک باشد رابطه دوستی برقرار می کنند و با کشور هایی که نظام فکری و عملی شان با اعتقادات آنها در تضاد باشد مخالفت می کنند.
نظام سیاست خارجی اسلام نیز بر اساس اعتقتادات و آموزه های این دین می باشد. در اسلام ملاک روابط با کشورهای دیگر بر اساس نظام حق و باطل است. کشوری که در دنیا ستمگری می کند، حقوق ملتها را زیر پا می گذارد، برای نابودی اخلاق و ارزشها تلاش می کند و آنچه که اسلام به عنوان بدی ها و رذائل می داند را ترویج می کند، این کشور مطمئنا در جبهه باطل قرار دارد پس برای نظام اسلامی دشمنی و مخالفت با این کشور امری ضروری است و دوستی با آن حرام می باشد، چرا که دوستی با این کشور به معنی پذیرش باطل و زیر پا گذاشتن حق می باشد. همچنین قرآن مسلمانان را برادر می داند، پس همانگونه که هر فرد زمانی که برادر خود را در خطر می بیند به کمک او می رود، به هنگام قرار گرفتن برادران دینی در شرایط اضطرار شتافتن به یاری آنها امری واجب است. دین اسلام برای این آمده که ارزش های والای انسانی را در زمین بگستراند و راه زندگی سالم را به انسان بیاموزد. پس نظام اسلامی هم باید در راستای نشر این مفاهیم در صحنه جهانی گام بردارد و عملکرد جهانی اش را همسو با آموزه ها و اهداف اسلام بکند تا همانا بتواند بشریت را به سعادت نزدیکتر کند.




:: مرتبط با: سیاست ,
:: برچسب‌ها: ناسیونالیسم , استکبار جهانی , سیاست خارجی ,