تبلیغات
قرارگاه مجازی گروه وارثین - مطالب سیاست
 
چند نفر را که درد مشترک دور هم جمعشان کرده باشد، هیچ‌وقت دست کم نگیر؛ تا آن روزی که قلب تک‌تکشان با آهنگ همان درد می‌تپد...
  :: مدیر وب سایت
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

صندوق صدقات
   
تحجر فقط ریش نیست...
شنبه 23 آذر 1392 ساعت 09:35 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

تحجر، کلمه­ ای که ترجمه تحت اللفظی­ اش می­شود سنگ شدن، و در مفهوم عمومی­ اش به معنی سنگ شدن ذهن و افکار است. فرد متحجر کسی است که حاضر نیست در اعتقادات و تفکراتش تردیدی راه بدهد و یا در چرایی آنها شک بکند. زمانی که اعتقاداتش زیر سوال برده می شوند، متعصبانه و بدون تفکر بر اصول خود پافشاری می­ کند و در برابر تفکر جدید مقاومت می­ کند، و حتی ممکن است در این پافشاری به خشونت لفظی و فیزیکی هم متوسل بشود. تحجر فکری، برای یک جامعه آفت است. تحجر و تعصب جلو اصلاح و پیشرفت را می­ گیرند و باعث فرو رفتن جامعه در ضلالت و گمراهی می­ شوند. یکی از نشانه ­های تحجر این است که افراد جامعه سعی می­ کنند آداب و رفتارها و اعتقادات مرسوم و معمول را به هر قیمتی حفظ کنند و اجازه تغییر و تحول را نمی­ دهند، و این باعث شود که بعضی رفتارها و تفکرات نادرست در جامعه پایدار بمانند.
متاسفانه در جامعه کشور ما هم اعتقاداتی جا افتاده است که بسیاری از ما بدون اینکه از ریشه و علت آنها چیزی بدانیم آنها را پذیرفته­ ایم و در مقابل هر چیزی که مغایر با این اصول باشند، مقاومت می­ کنیم. به راستی ما چقدر در مورد بسیاری از مسایلی که آنها را به عنوان "پیشفرض" در زندگی روزمره خود پذیرفته­ ایم، تفکر کرده­ ایم و در مورد درست یا نادرست بودن آنها اندیشیده­ ایم؟ مثلا اینکه موسیقی یک نوع هنر است، دانشگاه باید مختلط باشد، اشتغال زنان امری پسندیده است، و یا اصولی مانند آزادی بیان، دموکراسی، میهن پرستی و پلورالیسم؛ اینها همه مواردی هستند از مسایلی که امروزه مورد پذیرش عمومی قرار گرفته اند در حالی که بسیاری از مردم در مورد چرایی این اصول تحقیق و بررسی نداشته اند اما از طرفی سختگیرانه از آنها دفاع می­کنند. شاید برخلاف تعریف رایج، تحجر فقط به معنی داشتن مظاهر مذهبی مانند ریش و پیراهن سفید یقه بسته نیست. شاید بسیاری از چیزهایی که ما به عنوان ارزشهای انسانی می­ شناسیم را از روی تعصب فکری قبول کرده­ ایم. شاید بهتر باشد که یک بار هم که شده با یک دید شکاکانه­ تر به دنیای اطرافمان نگاه کنیم.




:: مرتبط با: اندیشه , سیاست , جامعه ,
:: برچسب‌ها: تحجر , دموکراسی , ناسیونالیسم , آزادی ,
واردات
دوشنبه 13 آبان 1392 ساعت 11:21 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست سید طاها | ( دیدگاه شما )

دیروز که داشتم از نمایشگاه کتاب دفاع مقدس برمی‌گشتم، در ایستگام مترو شهید بهشتی، مواجه شدم با تصویری از آن‌چه خیلی پیش‌تر نمونه‌اش را در بیوتن امیرخانی خوانده‌بودم، یا مشابهش را از کرخه تا راین حاتمی‌کیا نشانم داده‌بود. همان سیلورمن، یا چیزی در همین مایه‌ها.

دو آدم بخت‌برگشته‌ی سرتاپا نقره‌ای که مثل مجسمه ایستاده‌بودند و مردم تماشایشان می‌کردند و آن‌ها که دوربین داشتند ازشان عکس می‌گرفتند و گاهی هم می‌رفتند بیخ صورتشان و فلاش می‌زدند در چشمانشان تا ببینند چه‌قدر در ادای یک مجسمه درآوردن مرد هستند!

حالا از اینش که بگذریم، جالبش این‌جا بود که یک نفر می‌رفت و در دست این دو مجسمه‌نما، برگه‌های لمینت‌شده‌ای قرار می‌داد و آن دو شبیه یک ربات با کم‌ترین حرکت ممکن دستانشان را دو طرف یا بالاوپایین برگه‌ها قفل می‌کردند و آن‌ها را نگه می‌داشتند. حدس می‌زنید روی برگه‌ها چه نوشته‌بود؟ نوشته‌بود: مرگ بر آمریکا، و جملاتی و عباراتی با این مضمون.

نمی‌فهمیدم! علی‌القاعده در آستانه‌ی روز مبارزه با استکبار جهانی یا همان سیزدهم آبان، این حرکت را از خودشان ابداع کرده‌بودند و خلاقیت به خرج داده‌بودند. ولی یک سؤال اساسی در چرایی این رفتار کاملا متناقض‌نما وجود دارد. یک المان غربی، یک نمادی که انسان را بی‌بروبرگشت یاد غرب می‌اندازد، چرا با شعارهای اصیل انقلاب تلفیق شود؟ نچسبی این دو با هم‌دیگر کار را بیش‌تر شبیه یک مسخره‌بازی می‌کند تا اثرگذاری فرهنگی.

نکته‌ی دیگری هم این‌جا هست. این آدم‌های نقره‌ای در کشورهای غربی، در واقع چه‌کاره‌اند؟ اگر اشتباه نکنم، متکدیانی هستند که در این لباس خودشان را مورد توجه قرار می‌دهند و بهانه‌ای برای پول خرد از این و آن گرفتن فراهم می‌کنند. حالا آن گدایان غربی را آورده‌ایم این‌جا که برایمان شعار مرگ بر آمریکا بدهند؟

دردناکی قضیه آن‌جایی بیش‌تر می‌شود که جایگزین بسیار مناسبی برای چنین کاری داشتیم و باز هم رفته‌ایم از آن‌جا نماد فرهنگی وارد کرده‌ایم، جایگزینی کاملا ایرانی و ریشه‌دار در فرهنگ اصیل خودمان.

یک‌بار در شبکه‌ی مستند با پیرمرد هنرمندی مصاحبه می‌کرد که به نظرم یه هشتادوپنج‌سالی داشت. استاد نقاشی قهوه‌خانه‌ای بود. گلایه می‌کرد که کسی برای تداوم و ترویج این هنر ایرانی که بعداً با آموزه‌های اسلامی‌ هم ترکیب شده، تلاش نمی‌کند و اصلا کسی به فکر این‌ها نیست. می‌گفت که اگر او بمیرد، دیگر هیچ‌کسی نیست که نقاشی قهوه‌خانه‌ای بلد باشد، هیچ‌زمینه‌‌ای برای آموزش و انتقال این هنر و یا معرفی آن فراهم نشده‌است.

خب، چرا به جای پیوند زدن یک شعار انقلاب اسلامی به یک موجود غربی مسخره، آن را به پیشینه‌ی فرهنگی و هنری ایرانی خودمان مرتبط نکنیم؟ یعنی دقیقاً چرا به جای کاشتن دو آدم سرتاپا رنگ‌شده شبیه مجسمه، از یک نقال در ایستگاه‌های مترو استفاده نکنیم؟ آیا مرگ بر آمریکا شعار مجسمه‌های ساکت و بی‌روح است؟

از همه‌ی آن‌چه گفته‌شد گذشته، این سیلورمن‌ها و مشابه‌های آن با روحیه‌ی بانشاط و گرم و صمیمی ایرانی جور در نمی‌آید. این آدم نقره‌ای، موجودی ساکت و بی‌روح و سرد است که نه به هیچ‌کدام از این‌آدم‌ها نگاه می‌کند و نه با آن‌ها حرف می‌زند. صرفا جلب توجه می‌کند. اما نقال یک پدیده‌ی کاملا ایرانی است. با همان نشاط و با همان صمیمیت. بلندبلند با تو حرف می‌زند، به چشمانتان نگاه می‌کند، می‌خندد و اخم می‌کند و روی تو اثر می‌گذارد، حتی ممکن است روی سرت دست بکشد. لباس‌هایش به رنگ‌های گرم است و شور و صمیمت ایجاد می‌کند. به نظر من شعار مرگ‌برآمریکا و قصه‌ی آن‌ را و هرآن‌چه را در این رابطه و در رابطه با تقابل حق و باطل در انقلاب اسلامی با هنر دیرین نقالی پیوند دهیم، بسیار سازگار خواهد بود و اتفاقا تطور و استمرار این هنر مردمی دوست‌داشتنی از همین طریق شدنی است.

مخلص کلام، هنوز هم از داشته‌های خودمان غافلیم و فکر می‌کنیم مرغ همسایه غاز است، تا آن‌جا که برای مرگ بر آمریکا هم از خود آمریکا الگو وارد می‌کنیم.

فتأمل...




:: مرتبط با: هنر و ادبیات , جامعه , سیاست ,
گونه های سیاست خارجی
شنبه 11 آبان 1392 ساعت 11:02 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

در دیپلماسی بین‌الملل عواملی که نوع رابطه میان کشورها را تعیین می کند ارتباط مستقیمی با دیدگاه فکری حاکم بر دولتها دارد.می توان به طور کلی دکترین های سیاست خارجی در دنیا را به چند دسته تقسیم کرد، هرچند کشوری نیست که مطلقا از یکی از این دکترین ها پیروی کند، ولی سیاست کلی آنها بر اساس یک دکترین است. شاید رایج ترین سیستم روابط خارجی در دنیای امروزی ، سیستمی است که بر اساس تفکر ناسیونالیسم می باشد.در این دکترین تنها ملاک تعیین روابط خارجی ، تامین "منافع ملی" است. حق و باطل یا درست و نادرست بودن اعمال موضوعیتی ندارد. برای مثال بسیاری از کشور ها هستند که در ازای دریافت مقداری کمک اقتصادی پایگاه هایی را در خاک کشورشان در اختیار ارتش آمریکا قرار بدهند. برای این دولتها اهمیتی ندارد که شاید روزی از این پایگاه ها برای زورگویی به کشور های دیگر استفاده شود چون از دیدگاه آنان دریافت کمک چند صد میلیون دلاری منافع ملی آنها را ظاهرا تامین می کند. این گونه دولتها به دنبال سلطه جهانی یا منطقه ای نیستند و هدفشان حفظ وضعیت فعلی شان می باشد و انگیزه ای برای تغییر و تحول در سیاست خارجی شان ندارند.

 گروه دیگری از کشورها، سیاست خارجی شان سلطه طلبی یا امپریالیسم است. امپریالیسم به معنی سیطره بر کشور ها و ملتهای دیگر می باشد. هدف کشورها از یه کار بردن دکترین امپریالیسم می تواند حذف رقبای اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی و یا دسترسی به منابع آن کشورها می باشد تا با داشتن کنترل بر ملتها و منابع جهان بتواند منافعی را برای یک ملت یا گروهی از افراد به دست بیاورند. سیاست خارجی دولت آمریکا به این گونه است.
برخی از کشور ها هم به دلیل احساس برتری ملی یا قومیتی سلطه جویی می کنند و همچنین بسیاری از حکام دیکتاتور سعی می کنند که با فتح کشورهای دیگر برتری و غرور شخصیتی خود را یه دیگران ثابت کنند (مانند صدام حسین و اکثر شاهان دوران کهن.)
روشهایی که این کشور ها سعی می کنند بر کشور های دیگر سلطه پیدا کنند در طول زمان اشکال مختلفی به خود گرفته اند. قدیمی ترین شکل استعمار که اکنون به عنوان استعمار کهن شناخته می شود این است که کشوری با نیروهای نظامی خود به کشوری یورش ببرد و آنجا را فتح کند، سربازان خود را در آن کشور مستقر کند و پرچم خود را آنجا به اهتزاز در بیاورد. کشور قربانی را رسما جزیی از کشور خود ساخته و مستقیما بر آنجا حکومت می کند. این شیوه استعماری بود که کشور های اروپایی مانند انگلیس و فرانسه تا نیمه قرن بیستم آن را به کار می بردند. حمله صدام به ایران و کویت هم نمونه معاصر اینگونه سلطه جویی است.
پس از جنگ جهانی دوم با بالا رفتن سطح آگاهی کشور ها و آغاز جنبش های مردمی علیه کشور های استعمارگر مشخص شد که تاریخ انقضای این روش فرا رسیده است، پس استکبار جهانی شیوه جدیدی را برای سلطه طرح ریزی کرد، و در آن زمان بود که قطب استکبار و استعمار جهان از اروپا به ایلات متحده آمریکا تغییر کرد. در این سیستم نوین به جای اینکه کشور استعمارگر خود مستقیما حاکمیتش را اعمال کند، افرادی را به روشهای مختلف مانند کودتا و یا حمله نظامی به قدرت می رساند که این افراد منافع آنها را تامین کنند و اهداف آنها را برآورده کنند. این کشورها ظاهرا مستقل بودند. پرچم و سرود ملی خاص خودشان را داشتند. حاکمشان از مردم خودشان بود. ولی در واقع جزیی از قلمرو استراتژیک یک کشور دیگر بودند و اصطلاحا قمر آن کشور بودند. چون این حاکمان قدرتشان را مدیون کشور دیگری هستند پس فرامین خود را از همانجا می گیرند و در تصمیماتشان همیشه منافع آن کشور را در نظر می گیرند. حکومت ایران در زمان محمدرضا پهلوی و همچنین حکومت حسنی مبارک از این دسته است که به آن نام استعمار مدرن را می دهند.
حکومت هایی که در شیوه استعمار مدرن به وجود می آمدند اکثرا دیکتاتوری های خشن بودند که نارضایتی عمومی را همراه داشتند و در نهایت بسیاری از این حکومت ها توسط مردم ساقط شدند. این مساله باعث که سردمداران نظام استکبار به این فکر بیفتند که چطور می شود کاری کرد که برای سیطره نیازی به مداخله مستقیم در کشور ها نداشته باشند بلکه بتوانند کاری کنند که مردم و دولت مردان خودشان داوطلبانه تحت فرمان آنان قرار بگیرند. اینگونه بود که استعمار پست مدرن شکل گرفت. در این نوع استعمار حاکم یک کشور خود تن به خواسته های کشور استعمار می دهد ولی فکر می کند که دارد کار درست را انجام می دهد. حاکم خاک کشورش را در ازای پول در اختیار بیگانگان قرار می دهد و گمان می کند که با کمی افزایش بودجه دارد از منافع کشورش حمایت می کند، او اجازه می دهد که استعمارگران با انواع محصولات ضد فرهنگی ریشه های اخلاق و ارزشها را در کشورش بخشکانند و گمان می کند که با این کار دارد از آزادی بیان دفاع می کند. این نوع استعمار تفکرهایی را در میان کشور ها ترویج می دهد که ملت ها قانع شوند که راه سعادت و خوشبختی برای آنان همسو شدن با سیاست های کشورهای قدرتمند است. یکی از دلایلی که غرب از تفکرات ناسیونالیسم حمایت می کند همین است، در تفکر ناسیونالیست حمایت از مظلوم در کشوری از غیر از کشور خودت معنی ندارد، بلکه امری نکوهیده است چون ممکن است باعث مشکلاتی برای کشور خودت بشود در استعمار پست مدرن هدف دیگر صرفا حاکمیت بر کشورها نیست بلکه هدف حکومت بر قلب ملت ها است. کشور های استعمارگر سعی می کنند با استفاده از امپراطوری رسانه ای خود قدرت اقتصادی و پیشرفت مادی خود را (که همانا با غارت دیگر کشور ها بدست آمده) به گونه ای نشان دهند که مردم دیگر کشورها را مدهوش عظمت خود بکنند. در این سیستم تبلیغاتی فرد آنچنان مورد هجمه تصاویر خیره کننده از غرب می شود که ناخودآگاه غرب برای او به سر منشا همه خوبی ها و پیشرفتها تبدیل می شود و از طرف دیگر او جامعه خودش را در مقابل غرب حقیر می بیند و یک نوع حس خود کم پنداری ملی در او به وجود می آید. وقتی که یک جامعه به این صورت در آمد دیگر نیازی نیست که استعمارگر برای سلطه بر آن اقدام کند بلکه خود آن جامعه به سمت او خواهد آمد و خود را در اختیار او قرار خواهد داد.
دسته سوم از دکترین های روابط خارجی بر اساس ایدئولوژی دولتها است. کشورهایی که بر پایه یک ایدئولوژی خاص بنا شده اند ( مانند لیبرال دموکراسی، کمونیسم یا اسلام گرایی ) ایدئولوژی خود را راه پیشرفت بشر می دانند. به همین دلیل سیاست خارجی آنها هم بر اساس آن تفکر و ترویجش خواهد بود. این چنین دولتی با کشورهایی که ایدئولوژی هایشان مشترک باشد رابطه دوستی برقرار می کنند و با کشور هایی که نظام فکری و عملی شان با اعتقادات آنها در تضاد باشد مخالفت می کنند.
نظام سیاست خارجی اسلام نیز بر اساس اعتقتادات و آموزه های این دین می باشد. در اسلام ملاک روابط با کشورهای دیگر بر اساس نظام حق و باطل است. کشوری که در دنیا ستمگری می کند، حقوق ملتها را زیر پا می گذارد، برای نابودی اخلاق و ارزشها تلاش می کند و آنچه که اسلام به عنوان بدی ها و رذائل می داند را ترویج می کند، این کشور مطمئنا در جبهه باطل قرار دارد پس برای نظام اسلامی دشمنی و مخالفت با این کشور امری ضروری است و دوستی با آن حرام می باشد، چرا که دوستی با این کشور به معنی پذیرش باطل و زیر پا گذاشتن حق می باشد. همچنین قرآن مسلمانان را برادر می داند، پس همانگونه که هر فرد زمانی که برادر خود را در خطر می بیند به کمک او می رود، به هنگام قرار گرفتن برادران دینی در شرایط اضطرار شتافتن به یاری آنها امری واجب است. دین اسلام برای این آمده که ارزش های والای انسانی را در زمین بگستراند و راه زندگی سالم را به انسان بیاموزد. پس نظام اسلامی هم باید در راستای نشر این مفاهیم در صحنه جهانی گام بردارد و عملکرد جهانی اش را همسو با آموزه ها و اهداف اسلام بکند تا همانا بتواند بشریت را به سعادت نزدیکتر کند.




:: مرتبط با: سیاست ,
:: برچسب‌ها: ناسیونالیسم , استکبار جهانی , سیاست خارجی ,
HB7 - کدام راه میانه؟ (2)
دوشنبه 8 مهر 1392 ساعت 09:15 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست حسین بوذرجمهری | ( قلم رنجه فرمایید )

در ادامه‌ی مطلب شماره 42ام و چون در پاراگراف آخر آن متن از افراط و تفریط تعریف مختصری داشتم و احساس کردم اصلاً واضح نیست؛ کمی بیشتر توضیح خواهم داد. آنجا نوشتم که «افراط و تفریط دو مفهوم نیستند بلکه یک مفهومند. یعنی افراط نوعی تفریط است و تفریط نوعی افراط! هر دو فرط هستند. هر دو هم باطل هستند. این نیست که اعتدال بین افراط و تفریط باشد. بلکه مثلاً اعتدال سمتِ راست است و افراط و تفریط هر دو در سمتِ چپ. یعنی افراط و تفریط هر دو در یک جناحند.» فرط در واژه نامه‌ی معین اینطور تعبیر شده است: «(فَ رْ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) از حد گذشتن.» در واژه نامه‌ی عمید: «۳. تجاوز از حد و اندازه؛ زیاده‌روی؛ افراط و تجاوز از حد چیزی.» و در واژه نامه دهخدا آمده که: «ایاک والفرط فی الامر؛ بپرهیز از تجاوز از حد در کار خود.» شاید بتوان بهترین ترجمه‌ی فارسیِ واژه‌ی فرط را «زیاده» دانست که کوتاه‌شده‌ی عبارتِ «زیاده از حدّ» میباشد. در این صورت ابتدا باید «حدّ» را تعیین کرد چیست؟ در لغت نامه‌ی دهخدا (که به نظر میرسد از لحاظ ریشه شناسی(etymology) در دسترس ترین لغت نامه موجود است) حدّ اینطور معنا شده است: «حد. [ ح َدد ] (ع مص ) دفع. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || منع. بازداشتن از کاری . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || تیز کردن ، چنانکه کارد را با سوهان و سنگ و جز آن . || اندازه کردن . || تمیز دادن چیزی از چیزی . جدا کردن چیزی را از چیزی ...» و در فرهنگِ فارسی معین: «(حَ دّ) [ ع . ] (اِ.) 1 - حایل میان دو چیز. 2 - انتها، کرانه . 3 - تیزی . 4 - اندازه.» و در فرهنگِ عمید: «(اسم) [عربی: حدّ]  1. اندازه؛ مقدار.۲. کرانه؛ مرز.۳. (اسم) [جمع: حُدُود] حائل و حاجز میان دو چیز.۴. کناره و انتهای چیزی.۵. (فقه) عقوبت و مجازات شرعی برای گناهکار و مجرم، مانندِ تازیانه زدن شراب‌خوار.۶. [قدیمی] تمیز دادن چیزی از چیزی.۷. [قدیمی] پدید کردن کنارۀ چیزی.۸. [قدیمی] برای زمینی حد و مرز قرار دادن.۹. [قدیمی] تیزی؛ برندگی.۱۰. [قدیمی] تیزی شراب.» به نظر میرسد از بین معانی موجود، تعابیرِ «اندازه و مقدار» «حایل و تمایز میان دو چیز»، «انتها و کرانه و مرز» مقصود ما هستند. حال باید فهمید افراط که به معنای از حد گذراندن است دقیقاً در چه حوزه هایی وارد است و در چه حوزه هایی اصلاً امکانِ افراط وجود ندارد. واضح شده است که افراط به آن چیزی راه دارد که حدّ داشته باشد. میتوان مثال زد که اگر در یک لیوان یا هر ظرف دیگری بیش از مقدار گنجایشش، مظروف ریخته شود، افراط رخ داده است. این به آن دلیل است که ظرف حدّ دارد و اگر ظرفی داشتیم که حدّ نداشت یعنی گنجایشش بینهایت بود آنوقت میشد گفت که افراط به آن راه نداشت. مثال بسیار معروف در ادبیات روزمرّه‌ی ما، از یک طرفِ بوم افتادن است. این نیز به آن دلیل است که بوم حد و مرز دارد و الّا از یک طرفِ کره‌ی زمین که حدّ و مرزی ندارد (در عین حال بینهایت نیز نیست) نمیتوان به بیرون افتاد. تفریط هم نوعی افراط است که به این ترتیب از طرفِ دیگرِ بوم افتادن را تفریط میخوانند و در اصل مشخّص است که افراط و تفریط حدّاقل از حیث نتیجه (نه روش) تفاوتی با هم ندارند. و همه اینها منوط به داشتنِ حدّ است. که اگر ظرفی حدّ کمینه داشت، گذر از حدّ کمینه تفریط میشود و اگر حدّ بیشینه داشت، گذر از حدّ بیشینه به معنایِ افراط است که البته اینها همه فرط هستند یعنی زیاده از حدّ هستند.

حال در عرصه اندیشه افراط و تفریط چگونه ترسیم میشوند؟ واژگان مصطلحی بوجود آمده اند مانند اسلامگراییِ افراطی. با توجّه به آنچه که گفته شد و با توجّه به اینکه غرب از این اصطلاح بسیار استفاده میکند، میتوان نتیجه گرفت که اوّلین منظورِ غرب از این اصطلاح این است که اسلام گرایی حدّ و مرز دارد. و این سؤال را من از شما خواننده‌ی محترم میپرسم که آیا گرویدن به اسلام حدّ و مرز دارد؟ در دینی که پیغمبرش نیز میگیوید ما عرفناک حقّ معرفتک، کدام حدّ و مرز میتواند از گرایش بیشتر و نزدیکتر شدن به حقّ اسلام جلوگیری کند؟ البته اسلامگرایی حدّ بیشینه ندارد ولی به نظر میرسد حدّ کمینه داشته باشد. یعنی اصطلاحِ اسلامگرایی تفریطی احتمالاً درست است و احتمالاً همان چیزی است که امام خمینی آنرا اسلامِ امریکایی نام گذاشت و مصداقش هم اکنون در بسیاری کشورهایِ عرب قابل مشاهده است. ولی آنچه مشخّص است این است که اسلامگرایی افراطی یعنی اینکه شما بیش از حدّ به دستورات اسلام پای‌بندید. و خوب است در این مجال کمی از شبکه‌های حرامِ بی بی سی و فارسی وان و ... گفته شود. یکی از کارهایی که این شبکه ها میکنند این است که میگویند «شما اگر میخواهی مسلمان باشی باش. عیب که ندارد. ولی اینجور که ما دوست داریم مسلمان باش، مسلمان تفریطی باش. بیش از حدّ به اسلام پایبند نباش.» مثلاً فارسی وان در ماه رمضان میانِ سریالهایِ «به من تجاوز شده» اش، تیزرهای سفره افطار و تبریک ماه رمضان پخش میکند و میگوید امسال رمضان را با ما باشید! عجب! چشم، حتماً! یا همین شبکه سریالهایی پخش میکند که در آن یک عدّه مسلمانِ بی غیرت و پول دار و شاسکول(که اصلاً نمیشود به اینها مسلمان گفت) باز همان دغدغه های «تجاوز» را دارند. یا بی بی سی مستندهای بسیاری از مسلمانانِ انگلیس پخش میکند که آنها مبانی غرب را مشروع میدانند و از این دست. یا بی بی سی جلسات اسلام شناسی با حضور عزیزانِ بهایی برگزار میکند. همه اش برای این است که بگوید میشود مسلمان بود و انگلیس و سیاستهای کثیفش را نیز دوست داشت. یکبار سامی یوسف را دعوت کرده بود. قبل از اینکه وارد استودیو شود از دست دادن و (اگر اشتباه نکنم) روبوسیِ سامی یوسف با مسئولینِ مؤنث شبکه نیز تصویر گرفت و پخش کرد. بعد هم جلوی دوربین که نشست از او درباره همین چیزها پرسید که چرا تو موسیقی کار میکنی و کنسرتهای مختلط و بزن برقص برگزار میکنی و مگر اینها در اسلام مجاز است؟ و سامی یوسف هم شروع کرد که بله که مجاز است. نباید افراطی باشیم و باید همدیگر را دوست داشته باشیم و الخ. و در حینِ حرفهای سامی هم تصاویر کنسرتها را پخش میکرد که زنهای محجبه و یعنی مسلمان، دارند با آهنگ میرقصند و جفتک میاندازند. بله! بگذریم. امّا واژه‌ی غربی افراطی، رادیکال است که من فکر نمیکنم که این دو مترادفِ یکدیگر باشند ولی هم معنی تلقی میشوند. رادیکال به معنی «بیشتر از «حدّ»» نیست بلکه به معنایِ تندروی است. تندروی هم دیگر نیاز به توضیح ندارد. مثالش مثالِ مسیری است که باید طی شود، یکی تندروی میکند و سریع میپیماید و یکی کندروی. تندروی یک واژه‌ی منفی نیست اتّفاقا بیشتر مثبت است ولی متأسفانه چون تندروی را قرینِ افراط پنداشته اند به نظرشان منفی آمده است. امّا البته همیشه هم تندروی نباید کرد. در مثالِ مسیر، بالاخره وقتی سر یک پیچِ 90درجه رسیدیم باید سرعتمان را کم کنیم و گذر کنیم و گرنه در اینجا تندروی همان افراط است چون از حدّ مجازِ سرعت گذر کرده‌ایم و احتمالاً از حدّ جادّه هم افراط میکنیم و به خاکی میرویم. به هر حال واژه تندروی یک واژه همیشه منفی نیست و برعکس، به نظرم واژه‌ای عمدتاً مثبت است و خوب است که انسان مسیری را بتواند سریعتر بپیماید ولی به هر حال نباید تندروی منجر به افراط شود. رادیکال نیز دقیقاً چنین مفهومی دارد. در دیکشنری لانگمن آمده است که شخصِ رادیکال یعنی شخصی که افکاری دارد که بسیار جدید و بدیع و متفاوت از اعتقاداتِ رایجِ مردمان هم عصر خود هستند. با این تعبیر تقریباً تمام اندیشمندانِ بزرگ غرب رادیکال هستند و البته حتّی پیغمبر اسلام هم رادیکال است ولی همانطور که ما از واژه تندروی و افراط به درستی استفاده نمیکنیم، آنها نیز از واژه رادیکال به شکل صحیح استفاده نمیکنند و آنرا بیشتر واژه‌ای منفی قلمداد میکنند.

امّا آنچه ما از «اسلامگرایی» و «اعتدال» و «ولایتمداری» میشناسیم همان مسیری است که حدّ بیشینه ندارد امّا کمینه دارد. یعنی در ولایت مداری افراط راه و معنا ندارد. اصلاً معنی ندارد یک نفر ولایت مدار افراطی باشد. مراد از این حرف یعنی از ولی جلو زده است؟ دیگر از ولی که جلوتر نمیتواند برود (ضمن اینکه اصلاً به خود ولی هم نمیتواند برسد همانطور که پیامبر به خدا نمیتواند برسد) و آیا مراد این است که ولایت مداری حدّ و مرز دارد؟ یعنی میخواهند بگویند در برخی کارها پیامبر ولی ماست ولی در اقتصاد، همین غربیها ولایت بهتری دارند! درسته که ربا حرام است ولی الآن که نمیشود کشور را بدون بانک و بدون وام و بدون پول و دلار گرداند. ولیّ یک عده مسلمان، در اقتصاد آدام اسمیت است، در فلسفه کانت و هگل و در سیاست قس علی عذا. و در دین، خدا و پیامبر و اولوالامر ولایت دارند. و اصل این است که دین در نظر اینها حدّ دارد. یعنی اقتصاد جزء دین نیست، سیاست نیست، جامعه شناسی نیست و ... امّا در نظر ما که دین حدّ بیشینه ندارد و همه حوزه ها را در بر میگیرد، ولایت مداری و اسلامگرایی نیز حدّ ندارند و اعتدال آنجایی معنا میشود که بیشترین گرایش را به اسلام و ولایت داشته باشیم. مدل سیاسی این نگاه در ایران مدل کوه آتشفشان است که در مرکز آن نهاد ولایت فقیه و از آن به سمتِ پایین و دورتر احزاب و تفکّرات سیاسی قرار دارند. مدل اعتدال اینطور نیست که میانگین تمام راهها و تفکرات موجود اعتدال باشد. یعنی میانگینِ بهترین و ناب ترین تفکر و بدترین تفکّر، آنجا حدّ اعتدال باشد. بلکه حدّ اعتدال در بهترین و ناب ترین تفکر است چه اینکه اگر اعتدال به معنای میانگین باشد، هرگز خالصترین و بهترین تفکر نخواهد بود.

مرادِ ولایت مدارانِ کنونی از اعتدال و عدالت مطابق این تصویر است که در آن اعتدال، به معنایِ هرچه نزدیکتر شدن به نهاد ولایت است و ولایت، چیزی ما بین دو چیز نیست بلکه در مدل کوه آتشفشانی، قلّه ای است که باید به آن نزدیکتر شد و بر محور آن بود.

به نظر میرسد مرادِ گروه حاکم در دولت یازدهم از اعتدال، حرکتِ وسط بینِ راست گرایی (لیبرالیسم) و چپ گرایی (سوسیالیسم) است که میتواند مطابق این تصویر فوق باشد (حتّی گمانه‌ای نیز وجود دارد که رنگِ بنفشِ مورد نظر این گروه در حقیقت تلفیق و ترکیبِ دو رنگ قرمز(سوسیال) و آبی(لیبرال) است که به حدّ وسط یعنی بنفش منجر شده و همان مرادِ ایشان از «اعتدال» را میرساند). به هر حال آنچه مراد دولت یازدهم از اعتدال است همان معنایِ میانگین و حدّ وسط بین فکرهای موجود در جامعه است که با یک استدلالِ ساده مشخّص شد که «بهترین» فکر نخواهد بود (چرا که حدّ وسطِ بهترین و بدترین فکر است) امّا قطعاً «محافظه‌کارانه‌ترین» اندیشه خواهد بود.

مطالب مرتبط: کدام راه میانه؟ (1) - بر مدار ولایت - آنچه دیگران ندارند - چند پند - آیا جلیلی میتوانست یک رهبر سیاسی باشد؟ - آغاز 8 سال دفاع مقدس گرامی باد  کسب تکلیف  -

پی نوشت: در معنایی دیگر، از عبارتِ اسلامگرایانِ افراطی استفاده میشود که میتواند به این منظور باشد که یک عدّه اسلامگرا در عمل افراطی هستند. یعنی در گرایش به اسلام افراطی نیستند بلکه در عمل و برخوردهای خود عدل را رعایت نمیکنند و افراطی هستند. شاید تکفیریها مثال خوبی باشند. این برداشت دومی است که از واژه اسلامگرای افراطی میشود ولی به هر حال به منظوری که در متن اشاره شد نیز از این عبارت استفاده میشود (یعنی در گرایش به اسلام افراطی هستند)




:: مرتبط با: مذهب , سیاست , اندیشه ,
HB6 - کدام راه میانه؟ (1)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 12:35 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست حسین بوذرجمهری | ( قلم رنجه فرمایید )

بحث از عدل و اعتدال این روزها زیاد است. خدا میداند چقدرش حرفِ مفت است. عدل از پیچیده‌ترین مباحث دینی ماست و از قدیم در آن و از آن بحث است. شیعه اهمیّتِ آنرا در اصول دینش میداند و در کنار توحید و معاد. آنوقت این روزها لقلقه‌ی زبان‌هاست. و این خودش ظلم است. ظلم در حقّ عدل. با خود عدل با عدالت رفتار نمیشود پس آیا این از بزرگترین ظلم‌ها نیست؟ آنجور که بر میاید مفهوم عدل با مفهومِ حق قرابت بس جوری دارد. و به نظر من مفاهیمی هستند که همپوشانی نیز دارند. یعنی حق و عدل در نسبت ظرف و مظروف قابل بحث هستند. بطوریکه مظروف (هرچیز یا فعلی) تنها اگر در ظرف(حق) جای بگیرد عدل رقم خورده است و در هر جای دیگری(باطل) که قرار بگیرد بی عدالتی را رقم میزند. در این بین سؤالی نیز مُد شده است که آیا اعتدال، به معنایِ حرکتِ بینِ حقّ و باطل است؟ و از قدیم الایّام نیز واژه‌ی اعتدال با واژه‌ی میانه‌روی یکی شده‌اند که این نیز از ظلمهای رفته بر عدل است. آیا عدل نمیتواند با تندروی باشد؟ و یا آیا عدل نمیتواند با کندروی باشد؟ با وجود همپوشانیِ جزئی مفهومی‌ای که بین اعتدال و میانه‌روی وجود دارد امّا هر قلب سالمی میتواند درک کند که این همپوشانی تام نیست. با این حال به نظر من بیشترین همپوشانیِ مفهومیِ واژه‌ی عدل با واژه حق است.

شاید بهترین تصوّری که بتوان از واژه حق حاصل کرد، در مقایسه این واژه با واژه باطل باشد. یعنی حق را نمیشود فهمید مگر اینکه در کنارش باطل را شناخت و این دو در ادبیات قرآنی نیز شانه به شانه یکدیگرند. در یک تعریفِ مختصر و بسیار ناقص، میتوان گفت حق یعنی درست و باطل یعنی غلط. درست و غلط با چه معیاری؟ با معیار الله و اسلام میشود. مثلاً حقّ این است که غذا در یخچال یا هرجایی در این حد سرما باشد تا فاسد نشود. پس غذا هرجایی غیر از آنجا باشد در جایگاه باطل است. حقّ را شاید بتوانِ آن جایگاه دانست. یعنی در این مثال حقّ یخچال است و باطل هرجای دیگری غیر از آنجا است. پس شاید بتوان حق و باطل را ظرف در نظر گرفت. در نسبت با این ظرف، عدل احتمالاً فعل است. عدل، انجام دادنِ عملِ حقّ است. یعنی اگر غذا در حقّ خود قرار گرفت، عدل رخ داده است و در غیر اینصورت بی‌عدالتی. برای تقریب ذهن میشود مثالهای دیگری زد. انسان در ماه رمضان باید روزه بگیرد. پس حقّ در ماه رمضان، روزه گرفتن است. و روزه نگرفتن جایگاهِ باطل است. اگر در ماه رمضان، انسان در ظرفِ روزه باشد آنوقت عدل رخ داده است. به نظرم نیازی به مثال دیگری نیست.

حال به سؤال از میانه روی بازگردیم. میانه روی به چه معناست؟ برخی به غلط میگویند که میانه‌روی نباید به معنایِ حرکت بین حقّ و باطل باشد. البته این حرف در دل خودش این را مستتر دارد که حرکت بین حقّ و باطل، غلط است. پس حرکت بینِ حقّ و باطل، باطل است! پس سؤال دقیقتر این است که آیا میانه‌ای برای حرکت وجود دارد؟ اصلاً مگر بین حق و باطل چیز دیگری هم هست؟ این دوالیسم به نظر نمیرسد به راه سومی ختم شود. پس قطعاً میانه‌ای برای رفتن وجود ندارد. انسان یا به حقّ میپیوندد و عدل را رقم میزند یا بی عدالتی را رقم میزند. این دوالیسم حق و باطل، بهشت و جنم و ... در ادبیات دینی و الهی بسیار روشن کننده‌ی راه است. حال مفاهیمی مثل افراط، تفریط، وسط و غیره چه میشوند؟ اوّلاً که افراط و تفریط دو مفهوم نیستند بلکه یک مفهومند. یعنی افراط نوعی تفریط است و تفریط نوعی افراط! هر دو فرط هستند. هر دو هم باطل هستند. این نیست که اعتدال بین افراط و تفریط باشد. بلکه مثلاً اعتدال سمتِ راست است و افراط و تفریط هر دو در سمتِ چپ. یعنی افراط و تفریط هر دو در یک جناحند. این است که بعضی وقتها میبینید از حجتیه‌ای و برخی مکتب مشهدی‌ها گرفته تا لیبرال و سوسیال، همه در اینکه «مسئله غزه به ما ربطی ندارد» یکصدا میشوند. همین است که وهابی شیعه را میزند، امریکاییِ بی‌دین هم شیعه را میزند. و آیا همیشه وسط بودن حقّ است؟ قطعاً باید بررسی شود که وسطِ چه بودن؟ وسطِ حق و باطل که نداریم. وسط، میانه و تند و کندروی همگی واژگانی بسیار عام هستند که من فکر میکنم باید بر اساس موضوعشان حق و باطل بودنشان سنجیده شود. مثلاً قرآن که میگوید مؤمنان بر کافران شدیدند، به نظر نمیرسد عبارتِ شدید واژه‌ای لطیف باشد و نشان از تندی نداشته باشد. باری استادی این حدیث «خیرالامور اوسطها» را بررسی کرد و سؤال پرسید: «آیا در اطاعت از همین امر (خود حدیث) نیز باید حدّ وسط را رعایت کنیم؟»


پی نوشت: همسایه ای داریم در این بلاد، به نام بخاری. این دوست ما با خواندن متنِ محقّرِ حقیر به ذوق و شوق آمده و با نوع نگراشی متفاوت از آنچه من گفتم، همین مسائل را بهتر و بیشتر باز کرده است و دقیقتر بیان کرده است. من جهتِ قدردانی از زحمت‌شان لینک دانلود متن ایشان را اینجا قرار داده‌ام تا علاقمندان بتوانند دانلود و مطالعه کنند و آنجا که کلام بنده نقص داشته را بهتر متوجه شوند. از اینجا دانلود کنید.

بی ربط: 1- ثبتِ پیرترین کابیته جمهوری اسلامی چیز کمی نیست. میانگین سنی 58 سال چیز کمی نیست. پیرترین وزیر معرفی شده 68 سال دارد. هرچند خود رئیس هم 65 سال دارد. یعنی تقریباً هم ردیف پدر بزرگ من. قطعاً 4 سال پیشرفتِ حلزونی خواهیم داشت و محافظه کارترین دولت را (مخصوصاً در مقایسه با دولتِ جامبو جتِ احمدی نژاد با ثبتِ خلق‌الساعه‌ترین تصمیمات در طولِ تاریخ ایران). انگلیسی صفت ترین دولت را خواهیم داشت. 2- کلاسی مهیا شده است برای دوستان تهرانی. ببینید. حقیر در کلاس بررسی کتابِ «هستی و زمان» هایدگر ثبت نام کرده ام و یاسمن هم در کلاسِ «نوصدرایی». کلاسِ استاد نصیری هم دارد که دوست دارم بروم و شاید رفتم.

پوستر روزگار نومطالب مرتبط: کدام راه میانه؟ (2) - بر مدار ولایت - آنچه دیگران ندارند - چند پند - آیا جلیلی میتوانست یک رهبر سیاسی باشد؟ - آغاز 8 سال دفاع مقدس گرامی باد  کسب تکلیف  -




:: مرتبط با: سیاست , اندیشه , مذهب ,
جای خالی عدالت
پنجشنبه 23 خرداد 1392 ساعت 02:33 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

ما مسلمانان همیشه وجه تمایز خود را پایبندی به اصولمان معرفی کرده ایم: اینکه رفتار ما با دوست و دشمن بر پایه معیارهای اسلام است و نه محبت یا خصومت. عدالت در برخورد با مردم یکی از مهم ترین شاخص های دینداری است و همانطوری که می دانیم کسی که عادل نباشد حتی صلاحیت این را ندارد که پشت سرش نماز بخوانند. حال در جامعه ما تا چه حد به این مساله این مهم پایبند بوده ایم؟ واقعیت این است که آنقدر در گیر و دار بازی های سیاسی و درگیری های حزبی فرو رفته ایم که یادمان رفته اصلا بنیان اعتقاداتمان چه بوده. آنقدر هدف قرار دادن آنچه که دشمنان اسلام می دانیم برایمان مهم شده که گاهی حاضریم ارزش های بنیادین اسلام را زیر پا گذاریم تا شاید کمی به دشمنانمان آسیب برسانیم.

آیا ما واقعا عدالت را در رفتارمان با آمریکا رعایت می کنیم؟ بله آمریکا ،همان شیطان بزرگ. آیا کم دیده ایم که در رسانه های کشور ما یک روز انجام کاری را در آمریکا محکوم می کنند و فردای همان روز از انجام همان کار در ایران حمایت می کنند؟ بعضی کارهایمان شده تلافی جویی صرف. مثلا وقتی که غربی ها اعدامی در ایران را محکوم می کنند ما هم به اصطلاح "مقابله به مثل" می کنیم و وقتی در آمریکا کسی را اعدام ما هم آن را محکوم می کنیم و آن را نا عادلانه می نامیم، در حالی که نمی فهمیم که وقتی آنها اعدام را محکوم می کنند به این خاطر است که دیدگاه لیبرال و ماتریالیستی آنها قصاص را نمی پذیرد. پس وقتی ما از اعدامی در آمریکا انتقاد می کنیم دقیقا داریم همان دیدگاه لیبرال و ماتریالیستی را به خورد مردم خودمان می دهیم. آن چیزی که باید محکوم بشود اعدام در غرب نیست، بلکه این است که مثلا یک نفر در نروژ 92 نفر را قتل عام می کند و فقط به 21 سال زندان ناقابل محکوم می شود. این مسئله ایست که با پایه های اعتقادی ما در تعارض است و باید نقد بشود و متاسفانه هیچکس به آن توجهی نمی کند.




:: مرتبط با: سیاست ,
:: برچسب‌ها: عدالت , غرب , قصاص ,
تو اگر طبیب بودی...
شنبه 14 اردیبهشت 1392 ساعت 11:31 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست محمدحسن صادق زاده | ( نظرات )

فرانسیس فوکویاما می‌‌گفت لیبرال دموکراسی نهایت تکامل بشر است. غرب همیشه در فیلم‌ها ، کتاب‌ها ، بازی‌‌ها و هر چیز دیگری که برای بقیه دنیا می‌‌فرستد، خودش را نماد تمدن معرفی‌ کرده، جامعه آرمانی که بقیه جهان باید با آن مقایسه شوند، ملاک متمدنانه یا غیر متمدنانه بودن یک جامعه شباهت آن به غرب است. ما هم اکثرا این موضوع رو قبول کردیم. وقتی‌ می‌‌گوئیم که مثلا تو اروپا فلان کار را انجام می‌‌دهند یعنی‌ آن کار درست است و ما هم باید همان کار را انجام بدهیم. ولی‌ سوالی‌ که من از غرب دارم این است که مگر سیستم شما مشکل ندارید؟ اصلا از کجا معلوم مشکلات سیستم شما از بقیه دنیا کمتر باشد؟ اصلا چه کسی‌ سیستم شما را به عنوان مرجع تمدن انتخاب کرده است؟ آخر اگر افتخارتان به اقتصادتان است خودکشی‌ در کره جنوبی بیشتر آدم می‌‌کشد تا گرسنگی در کره شمالی. شما اول کاری کنید که مردمتان دم به دقیقه خودشان را دار نزنند بعد سبک زندگی‌ تان را به ما صادر کنید. اول مردمتان را از مستی الکل و نئشگی ماری جوانا بیرون بیاورید و بعد از حاکمیت عقل در جامعه سخن بگویید. اول کاری  بکنید که شصت درصد مردان در جامعه تان به زنانشان خیانت نکنند و بعد به ما بگویید که سه درصد چند همسری در ایران چقدر بد است. اول  فکری به حال این بکنید که از هر ده دختر یکی‌ شان از دبیرستان‌هایتان حامله بیرون می‌‌آید و بعدش به ما بگویید تفکیک جنسی‌ متحجرانه است. اول با آن میلیون‌ها نوجوانانتان نگاه کنید که با یک لحظه دیدن justin bieber چطور اشک می‌‌ریزند و بعد ادیان الهی را مسخره کنید. تعداد قتل‌هایی‌ که هر سال در آمریکا رخ می‌‌دهد از اعدام‌های کلّ جهان بیشتر است، اول این آمارتان را پایین بیاورید بعد از خشونت قانون قصاص بگویید. اول به ما بگویید که چرا در جامعه شما اگر بخواهند یک آدامس را تبلیغ کنند اول می‌‌آیند یک زن را لخت می‌‌کنند تا در کنار آن ادامس نشانش بدهند، و بعد بیایید حقوق زنان را برای ما تشریح کنید. شنیدم که خیلی‌ نگران سلاح‌های کشتار جمعی هستید و الان دارید سخت کوشنه به دنبال "شواهد" استفاده از سلاح‌های شیمیایی در سوریه می‌‌گردید، راستی‌ من یک کشور می‌‌شناسم که دو بار بر سر مردم بی‌ گناه بمب اتمی‌ انداخته، اول حکومت اون کشور را ساقط کنید و بعد به سوریه حمله کنید. در اروپای غربی و آمریکا هر روز ۵۰۰۰ نوزاد نا مشروع به دنیا می‌‌آیند و هزاران نوزاد دیگر سقط می‌‌شوند، اول این هرزه بازاری که جامعه تان گرفته درست بکنید بعد حدود روابط بین دو جنس را برای ما تعیین کنید. روابط جنسی‌ را کلا آزاد گذاشتید: با همجنس، غیر همجنس، متأهل، مجرد. این کار را کردید و بنیان خانواده‌هایتان نابود شد و الان حتی نمی‌‌توانید نرخ زاد و ولد تان را آنقدر نگاه بدارید که جلوی کاهش جمعیت تان را بگیرد. داروین را که قبول دارید؟ نظریه بقا را که قبول دارید؟ می‌‌شود اول به ما بگویید که نسل‌های آینده شما قرار است از کجا بیایند و بعد از قوانین خانواده و روابط جنسی‌ ما انتقاد کنید. در فیلم‌هایی‌ که هالیوود تان برای ما می‌‌فرستد، هر جا سخن از تمدن می‌‌شود فورا آن ساختمان‌ها و خیابان‌های قشنگ تان را نشان می‌‌دهد، اول آن جامعه غرق شده در سکس و مواد مخدر و الکل تان را هم نشان بدهید و بعد از تمدن سخن بگویید. اول فکری به حال زندانی‌هایتان بکنید که تعداد شان از جمعیت ۵۰ کشور جهان بیشتر است و بعد نظر تان را در مورد عدالت اسلامی اعلام بکنید. شما که می‌‌گویید لیبرال دموکراسی نهیات تعالی بشر است، اول بفرماید چرا در این جامعه متعالی تان هر چند ماه یک نفر تفنگ بر می دارد می‌‌آید در خیابان، مدرسه یا دانشگاه و هر کسی‌ را که می‌‌بیند به گلوله می‌‌بندد؟ و بعد برای ما از تعالی بشر بگویید. نمی‌‌گویم که ما هیچ مشکلی‌ نداریم ولی‌ ما ۳۵ سال است که انقلاب کردیم و در این ۳۵ سال شما تا جایی‌ که توانستید چوب لای چرخ ما کردید، شما که قرن‌ها است که از تشکیل تمدن نوین تان می‌‌گذارد و در این مدت هم همه منابع جهان در دستتان بوده اول این اوضاع تان را توجیه کنید و بعد سیستم تان را برای ما تجویز کنید.




:: مرتبط با: سیاست , جامعه ,
:: برچسب‌ها: لیبرالیسم , غرب , فمینیسم ,
تا نبینی، ندانی
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 11:32 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست سید طاها | ( نظر شما چیست؟ )

مراسم چهلمین روز درگذشت حضرت آیت‌الله خوش‌وقت بود.

دامادشان، دم در، متین و متواضع ایستاده بود و به مهمانان احترام می‌کرد و خوش‌آمد می‌گفت.

قدری دقت کردم، اکثریت توجهی نداشتند،  به ایشان اعتنا نمی‌کردند و جوابی نمی‌دادند و همین‌جوری وارد می‌شدند.

خیلی‌ها پسر بزرگ اولین شخصیت جمهوری اسلامی را اصلا نمی‌شناختند!




:: مرتبط با: سیاست ,
:: برچسب‌ها: رهبر انقلاب , سید مصطفی خامنه‌ای , سیدعلی خامنه‌ای , عزیزالله خوشوقت , داماد آیت‌الله خوشوقت ,